خانه » اخبار ویژه » روایت تلخ روزنامه نگار عاشقی که مجنون شد/سیروس رومی:زندخت قهرمان ملی و فرهنگی ایران است

روایت تلخ روزنامه نگار عاشقی که مجنون شد/سیروس رومی:زندخت قهرمان ملی و فرهنگی ایران است

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=12797

خبر پارسی – عبدالصمد ابراهیمی: سالهاست می نویسد.سالهاست قلمش را پر از بوی بهار نارنج های شیراز می کند و عشق را سطر به سطر روی کاغذ می ریزد.

پیر مونقره ای مطبوعات فارس مدتی پیش در نمایشگاه مطبوعات کشور از کتاب تازه اش رونمایی کرد.کتابی پر از روایت های جسورانه بانویی که سالها پیش در شیراز برای عشقش که رسانه بود هر زخم و زحمتی را به جان خریده بود.

سیروس رومی واژه هایی مستند را کنار هم چیده تا ” دختران ایران” شکل بگیرد.رومی و کتاب هایش حق زیادی بر گردن رسانه های فارس دارند.به احترام پیرمرد کلاه از سر بر می داریم و گفت و گوی او با نیما تقوی مدیر مؤسسه فرهنگی هنری «پیرسوک» را دربیست‌ودومین نمایشگاه مطبوعات کشور تقدیم شما می کنیم.

*خیلی کوتاه از سابقه شروع کار خود در روزنامه بگوئید.

ابتدا با این مقدمه آغاز می‌کنم که سن مطبوعات شیراز به ۲۲۲ سال پیش برمی‌گردد، زمانی که در ایران اصلا روزنامه‌ای نبود و یک شیرازی در هند نخستین روزنامه جهان به زبان ارمنی را منتشر کرد. بر اساس همین اتفاق است که می‌توان شیراز را ریشه‌دارترین شهر ایران و حتی خاورمیانه در تاریخ مطبوعات دانست. جز این نخستین روزنامه فارسی را نیز میرزاصالح شیرازی منتشر کرده است.

 اما علاقه من به روزنامه‌نگاری از سال‌های نوشتن‌ام در مجله فرهنگی ادبی فردوسی در تهران آغاز شد، با این حال آغاز جدی من [در عرصه روزنامه‌نگاری] از شهریورماه ۵۸، با دیدن یک آگهی درباره چاپ روزنامه «خبر جنوب» اتفاق افتاد.

شهریور سال ۱۳۵۸ در برخی احزاب سیاسی فعالیت کردم .یک روز که در جلسه ملی مذهبی ها در خیابان هدایت شیراز بودم پس از پایان جلسه که روزهای اول مهر بود با دیدن آگهی روزنامه خبر به دفتر این روزنامه رفتم و با آقای واحدی پور آشنا شدم از آن تاریخ تا امروز ایشان را رها نکردم.

من ۱۶ سال در کنار آقای واحدی‌پور بودم و بارها گفته‌ام که اگرچه دانشگاه روزنامه‌نگاری نرفتم، اما روزنامه خبر برای من یک دانشگاه بود و در آنجا بود که ضمن نوشتن تمام زوایا و گوشه‌های کار روزنامه نگاری را از بچه های روزنامه خبر یاد گرفتم. کلید تمام اتاق ها دست من بود و تنها کسی بودم که می توانستم به بخش تایپ که خانم ها آنجا حضور داشتند بروم.هیچ گاه این اعتماد آقای واحدی پور را فراموش نمی کنم.

*چه شد که سراغ موضوع دختران ایران رفتید؟

باید کمی به عقب برگردم.خاطرم می آید در جلسه ای با مرحوم جمشید صداقت کیش او به من گفت باید سه تاریخ نمایش،مطبوعات و ورزش فارس را بررسی و به رشته تحریر در آوریم.به من گفت رومی تو برو و مطبوعات را کار کن.به رحیم هودی گفت برو تئاتر را کار کن و اما برای ورزش کسی را پیدا نکرد.

من مطبوعات را قبول کردم و بعدها وقتی علی سامی فهمید خیلی من را تشویق کرد.مرا به خانه اش دعوت کرد و گفت حتما این کار را انجام بده.او در کتاب خود به نام شیراز شهر جاویدان نیز یک اشاره ای به این موضوع دارد.

اما در زمینه پژوهش تاریخ مطبوعات نیز ابتدا در کتابخانه شهید دستغیب شیراز به کتاب‌هایی درباره مطبوعات فارس برخوردم و شروع کردم به یادداشت برداری و تا حدود ۸ سال فقط یادداشت بر می داشتم تا اینکه اولین کتاب مطبوعات فارس در دوره قاجاریه چاپ شد.و بعد دوره رضا شاه و بعد محمد رضا شاه.بعد شناسنامه مطبوعات فارس،بعد تاریخ نشریات پزشکی شیراز و امروز با سه کتابی که رونمایی می شود،یازده جلد کتاب در مورد تاریخ مطبوعات شیراز نوشته ام.

وقتی تاریخ مطبوعات قاجاریه و رضا شاه و محمد رضا شاه تمام شد و تک نگاری های انقلاب را هم نوشتم،دیدم هنوز زود است که تاریخ مطبوعات فارس بعد از انقلاب را بنویسم.سمت و سویم رفت سراغ موضوعات دیگر مثل نشریات پزشکی شیراز،مثل شوخ طبعی در مطبوعات شیراز،در نتیجه یکی از موضوعاتی که برای من خیلی جذاب بود حضور زنان در روزنامه نگاری شیراز است.البته زنان زیادی نداریم شاید جدی آنها چهار یا پنج نفر باشند.

اما چیزی که  «زندخت» (مدیرمسئول و سردبیر مجله دختران ایران) را برای من جذاب کرد شخصیت بی‌ مثال این زن در تاریخ سیاسی فرهنگی،ادبی و  اجتماعی ایران است.

زندخت در ۱۶ سالگی معلم مدرسه می‌شود و برای نخستین بار ورزش را وارد مدرسه دخترانه می‌کند. در ۱۸ سالگی (در سال ۱۳۱۰) یک انجمن سیاسی ـ اجتماعی ایجاد می‌کند به نام «انجمن انقلابی نسوان شیراز».

زندخت پیش از آن و در سال ۱۳۰۷ تقاضای دریافت مجوز یک روزنامه می‌کند، اما با این درخواست موافقت نمی‌شود و مسئولان وقت می‌گویند زنان نمی‌توانند در شیراز روزنامه منتشر کنند. حال آنکه در شهرهایی مثل بندرانزلی، رشت، مشهد و اصفهان زنان روزنامه داشتند اما می گفتند شیرازی ها نمی توانند!

 با این حال زندخت در تقاضای خود پافشاری می‌کند و سرانجام  در سال ۱۳۱۰ با شرط اینکه مواظب این خانم باشند، به او مجوز انتشار نشریه «دختران ایران» می‌دهند و زنددخت هم نخستین نشریه زنان شیراز را منتشر می‌کند. با این حال اما باز هم به او اجازه نمی‌دهند که نشریه اش را در شیراز چاپ کند و زندخت هم ناچار می‌شود «دختران ایران» را در تهران چاپ کند و به شیراز بیاورد. اما حتی اجازه توزیع این نشریه در شیراز را هم به او نمی‌دهند و زندخت مجله‌اش را برگ‌برگ می‌کند و روی دیوارهای شهر می‌چسباند!از این طرف او صفحات مجله اش را روی دیوار می چسباند،از آن طرف می آمدند صفحات مجله را از روی دیوار پاره می کردند می انداختند دور!

زندخت زنی شاعر و مصلح اجتماعی بود که سیاسی و ادبی فکر می کرد. او اشعار بسیار زیبایی هم سروده است، اما متأسفانه حضور برخی دلواپسان و عقب مانده‌های اجتماعی در شیراز، سبب می‌شود که این بانوی فرهیخته در سن ۲۸ سالگی به جنون مبتلا شود و در ۳۴ سالگی در دارالمجانین شیراز با دنیا وداع کند و روح پرفتوحش به آسمان پر  بکشد. من وقتی سرگذشت این بانو را خواندم و آثارش را مطالعه کردم، به خود گفتم باید زندگی این بانو را مستندسازی کنم، چون هیچ‌کس نمی‌داند چنین زن جسور، بزرگ و خوش‌فکری، ۸۵ سال پیش در شیراز می‌زیسته و چنین کارهای بزرگی انجام داده است. بنابراین اگر من زندخت را «قهرمان ملی و فرهنگی ایران» می‌خوانم، چیزی به گزاف نگفته‌ام. از همین روست که معتقدم باید بزرگان‌مان را ارج نهیم و نگذاریم گرد و غبار فراموشی اقدامات فرهنگی آنها را بپوشاند.وظیفه اهالی رسانه فارس است که بعد از من این راه را دنبال کنید.

*گویا پیش از این خانم هم چند نفر تلاش کرده بودند که مجوز بگیرند ولی رها کردند.دقیقا این فشار از کدام ناحیه وارد می شد که این ها نتوانند مجوز بگیرند آیا مستندی در رابطه با این موضوع هست که چرا نتوانستند مجوز بگیرند؟گویا گرفتن مجوز نشریات از امروز سخت تر بوده!

در پاسخ به سئوال شما باید بگویم زمانی که در دوره ناصرالدین شاه اولین روزنامه شیراز به وجود میاد یکسال بیشتر دوام نمی آورد و روزنامه را تعطیل می کنند.این را خود میرزا تقی خان کاشانی در روزنامه فرهنگ اصفهان نوشته است. نوشته: “یک فرد عاری از فرهنگ و دانش مانع شد که این روزنامه ادامه پیدا کند” یک فرد! یعنی دقیقا اشاره می کند به یک فردو البته ما نمی دانیم آن فرد کیست!

در همین اوضاع و احوال  سید ضیاء الدین طباطبایی روزنامه   “ندای اسلام ” را در شیراز پایه گذاری می کند. سید ضیاء الدین طباطبایی  از مادری شیرازی و پدری یزدی است.

 من کاری به تفکرات ساسی این مرد ندارم اما او مرد کمی نبود.سید ضیاءالدین در کارهای فرهنگی خوب کار می کند.رنگ روزنامه ندای اسلام که او منتشر می کرد به صورت نمادین سبز است.جلوی او را می گیرند و به وی تیر اندازی می کنند.او شبانه شیراز را رها می کند و به تهران فرار می کند.در تهران  سه روزنامه “رعد” “برق” و “شرق” را منتشر می کند.یعنی سه روزنامه پشت سرهم منتشر می کند.

او در اسفند ۱۲۹۹ نخست وزیر می شود و در اقدامی عجیب تمام روزنامه ها را تعطیل می کند.در واقه آن کسی که گفته “هر چه می خواهید ببندید باز هم روزنامه ای هست که من منتشر کنم،و اسمی را روی آن بگذارم” خودش می آید و تمام روزنامه های ایران را ناگهان تعطیل می کند.

بعد میرزا ابراهیم لاله پرور در شیراز روزنامه “ناهید” را به صورت طنز منتشر می کند.حدود دو یا سه شماره که روزنامه منتشر می کند به خانه او می ریزند و غارتش می کنند. او نیز فراری می شود و می آید کنار دست سید ضیاءالدین طباطبایی و کار روزنامه نگاری را ادامه می دهد و یکی از بهترین روزنامه های طنز تهران را به نام ناهید ادامه می دهد.

با این توصیف باید بگویم یک حرکت پنهان و زیر لایه ای جلو رشد فرهنگ در شیراز را می گیرد.اما شما ببینید این مردم چقدر دغدغه فرهنگ داشتند که با وجود انسان هایی که مانع رشد فرهنگ می شوند،شیراز را به عنوان یک شهر فرهنگی نگه می دارند.در نتیجه من الآن نمی توانم دست بگذارم روی اسم یک نفر بگویم فلانی مجوز نشریه صادر نمی کرده یا مانع رشد فرهنگی می شده چرا که یک جریان مانع این رشد می شود.جریانی که از دوره ناصرالدین شاه شروع می شود و به دوره رضا شاه می رسد.

*در رابطه با خود این نشریه که نام “دختران شیراز” را ندارد و به نام “دختران ایران” است و ظاهرا محدود به یک منطقه خاص جغرافیایی نبوده. در رابطه با محتویات این نشریه صحبت کنید.

این نشریه ابتدا «دختران پارس» نام داشته است که در سال ۱۳۰۷ مجوز انتشارش صادر نمی‌شود، اما زنددخت ۳ سال بعد و هنگامی که در تهران تحصیل می‌کند و فضای باز سیاسی و زنان روزنامه نگار تهران را که می بیند،وسعت دید بیشتری پیدا می کند و در نتیجه اسم نشریه اش را به نام  «دختران ایران» تغییر می دهد.

این مجله، نشریه‌ای زنانه بوده و تلاش داشته که زنان را به وضعیت مدرن آن روزها (که هنوز در بسیاری از شهرها وجود نداشته) آشنا کند. به عنوان مثال در «دختران ایران» مسائل جهان و شیوه‌های مدرن زندگی را به زنان شیرازی آموزش داده می‌شود. به صورتی که در حوزه سیاسی همانگونه که گفتم:”انجمن انقلابی نسوان شیراز” را ایجاد می کند و شب افتتاحی را برای این انجمن می گذارد که توام با اجرای تئاتر است.در واقع او در سال ۱۳۱۰ زن ها را دعوت می کند تا زیر یک سقف با مردان تئاتر ببینند.او البته زن سیاستمداری است می رود فرمانده نظامی را دعوت می کند و می گوید من می خواهم شما در اول برنامه یک سخنرانی مبسوطی در مورد زنان داشته باشید.وقتی که اورا دعوت می کند و قول می دهد که تمام انتظامات آن جلسه را خودش عهده دار شود ،به او اجازه اجرای برنامه اش را می دهند و دو شب در شیراز تئاتر اجرا می کند و زنان و مردان زیر یک سقف هم با مرامنامه انجمنش آشنا می شوند و هم اینکه تئاتر می بینند.

*در مورد اشعار هم صحبت می کنید؟

زندخت شاعر خیلی خوبی بوده.چون شعر اجتماعی می گوید.و اشعارش برای آن زمان که از محدویت ها و مشکلات زنان ایرانی گفته و سروده قابل تامل بوده است.

*می دانیم که این نشریه و شاید دیگر نشریات آن زمان آگهی نداشتند. محتوای نشریه او چه بوده می توانید اشاره ای گذرا به محتویات مجله دختران ایران داشته باشید؟از کجا تامین مالی می شده این مجله؟

یکی از دلایلی که او نتوانست خیلی دوام بیاورد فقر مالی او بوده با وجودی که از یک خانواده بزرگ بوده و منتسب به کریم خان زند هم بوده اما متاسفانه در زمانی که رو پای خود می ایستد وضعیت مالی او بد می شود و در اکثر شماره ها درخواست کمک مالی می کند اما تعداد زیادی از نویسندگان بزرگ مثل کاظم‌زاده، پروین دولت‌آبادی و عارف قزوینی مطالبی را به رایگان در اختیار زنددخت قرار می‌دهند تا «دختران ایران» به حیات خود ادامه دهد اما متاسفانه با وضعیتی که گفتم دختران ایران دوام نیاورد.چون از عارف صحبت کردم باید بگویم عارف نام زندخت را نمی داند.اسم زندخت،فخر الملوک است ولی چون از طایفه زند است خود را به نام زندخت به شهرت می رساند و زیر اشعار و مقالاتش می نویسد “زندخت”.

زندخت اشعار عارف را بسیار دوست می داشت اما هیچگاه عارف و زندخت همدیگر را ملاقات نمی کنند اما یکی از فصل های خوب این کتاب ۵ نامه ای است که عارف قزوینی به زندخت می نویسد.و دوران سیاهی را عارف در کرمانشاه داشته و به قول خودش زندگی سگی داشته و فکر می کنم این ۵ نامه گوشه ای از تاریخ ادبی ما در مورد عارف قزوینی را روشن می کند و این هم به لطف همین زن است که به عارف نامه می فرستاده و از او مقاله می خواسته .عارف هم در کرمانشاه مجلات این خانم را به بزرگان می داده و از آنها پول می گرفته که به مجله کمک مالی شود.

البته دختران ایران آگهی هم داشته اما فقط و فقط آگهی فرهنگی چاپ می کند. کتاب ها را مطرح می کند و مجالس فرهنگی که در شیراز و تهران برگزار می شده است.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme