خانه » اجتماعی » زیر پوست شهر؛خاطره ای خیس از یک روز بارانی در شیراز!

زیر پوست شهر؛خاطره ای خیس از یک روز بارانی در شیراز!

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=10597

خبر پارسی – فرزاد صدری – مستاصل بود زیر بارش بی رحمانه باران با دخترش به سمت ماشینی می رفت اما نیمه راه برمی گشت.غم را می شد از عمق نگاهش به وضوح دید.بار دیگر دست دختر را گرفت اما باز هم دهانش نیمه باز ماند به سمتش رفتم بریده بریده و لرزان گفت:آقا چند ساعت دربست!سوارش کردم – توضیح داد دخترم در این شهر غریب گمشده خیلی نگرانم می خوام به کمک هم پیدایش کنیم.ساعت استراحت کارم بود می ترسیدم دیر به اداره برسم اما کمک به یک همنوع را بهتر از بیکاری در محل کار دیدم!دختر دیگرش چشمانش خیس اشک بود.باران در آن لحظات اصلا دلنشین نبود.قطرات درشت باران مثل شلاق بر زمین می بارید و سوزش آن را تا اعماق وجودت حس می کردی.مرد صبح ازبوشهر آمده بود تا دختر بیمارش را مشاوره روانشناسی ببرد دختر با پدر بحثش می شود و می گوید مریض نیست!پدر اما می گفت تا اول راهنمایی همه نمراتش بیست بود الآن دو سال است در اول دبیرستان مانده و وقت امتحان برگه سفید به معلم تحویل می دهد.پدر در مطب دکتر از او تشکر می کند که دختر در یک لحظه به سرعت از پله های مطب پائین می رود …حالا ساعت هاست پدر و دختر دنبال فرزند و خواهر خود می گردند همه خیابان های اطراف را رفته اند اما دختر گویی مثل قطرات باران به زمین فرو رفته است!
یک بار دیگر خیابان ها را با هم طی کردیم هیچوقت باران را اینگونه مزاحم و بی رحم ندیده بودم هم پا و همصدای آسمان، دختری در عقب ماشین من برای خواهرش گریه می کرد برای دختری از جنس آسمان!پلیس های راهنمایی با ما مهربان بودند همه انها در جریان گمشدن دختری ۱۶ ساله قرار گرفته بودند و مجوز عبور از چراغ قرمز را نیز داشتم! شیشه های ماشین به ناچار پائین بود و ماشینم پر از آب شده بود مرد خجالت می کشید و من به او دلداری می دادم کلانتری جام جم هم رفتیم بیشتر از یک ساعت و نیم بی هدف خیابان ها را طی کردیم اصرارم برای گشت بیشتر بی نتیجه ماند. مرد از آن چه فکر می کرد ایجاد مزاحمت برای من است خجالت می کشید و من زورم به او نرسید هر چه اصرار کرد ریالی از او پول نگرفتم در عوض شماره همراهش را گرفتم که اگر تا عصر تلاشش بی نتیجه ماند بازهم یاریش کنم – با انبانی از غصه و درد به محل کار برگشتم باران همچنان گستاخانه می بارید و قصد بند آمدن نداشت! التماس از خدا نیز بی فایده بود! بارش هر لحظه تندتر می شد.
نگاهی از سر درد به آسمان کردم.کسی چه می داند، شاید هم آسمان دلش از من و آن پدر و دختر بیشتر گرفته بود! هر چه بود آن لحظات باران هیچ زیبایی نداشت! یک ساعت و نیمی می شد که از آنها جدا شده بودم دهها صلوات فرستادم و به مرد زنگ زدم .صدای مایوسش ویرانم کرد ! نا امید نشدم بازهم صلوات نذر کردم .
خدا را به همه عزیزانش قسم دادم این مرد غریبه را دور از شهر و دیارش،سرافکنده زن و بچه اش نکند ساعتی گذشت بازهم تماس باز هم ناامیدی ….حالا دیگر هوا تقریبا تاریک شده بود و آسمان همچنان وحشی بود! لجباز تر از همیشه می بارید و می بارید!انگار تقدیر آسمان را برای بارش زده بودند! ماشین را گوشه ای پارک کردم و همه ابهت مردانه ام را در بغضم شکستم! مستاصل و درمانده خدا را با تمام وجودم خواندم .شماره مرد را گرفتم دختری آن سوی خط گفت شما؟گفتم راننده پراید هستم…با خنده گفت :خیلی ممنون آقای صدری خواهرم پیدا شد…
حالا دیگر آسمان گستاخ نبود!سرم را از پنجره ماشین بیرون آوردم تا شلاق مهربانی اش را یک بار دیگر لمس کنم! خیس خاطره شدم و با خوشحالی رو به باران گفتم:چند ساعت دربست!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme