خانه » اجتماعی » پَ نه خوبه ایی شهر یه روزی شبیه اسمش باشه؟/ خرمشهر تنهاست /مگر خرمشهر کم از هیروشیما دارد؟/خرمشهر را خدا آزاد کرد، بندگان خدا رهایش کردند!

پَ نه خوبه ایی شهر یه روزی شبیه اسمش باشه؟/ خرمشهر تنهاست /مگر خرمشهر کم از هیروشیما دارد؟/خرمشهر را خدا آزاد کرد، بندگان خدا رهایش کردند!

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=4874

خبر پارسی – به نقل از ایسنا خوزستان – این بار خرمشهر نرفتم، گفتم بروم خرمشهر بعد بیایم چه بنویسم؟ هر سال سوم خرداد، همان حرفها، همان گزارش ها. همین زمستان که رفتم گفتم “پَ نه خوبه ایی شهر یه روزی شبیه اسمش باشه؟” دلم می خواهد یک روزی دم غروب بروم بنشینم کنار شط، بوی جگرکی ها توی هوا باشد، باد آرام از روی آب بیاید، نور چراغ های پل افتاده باشد توی آب، نگاه کنم، رو به رویم شهر باشد، روشن باشد، شاد باشد، خُرم باشد.

راه که دور نیست، از اهواز همین اتوبان آبادان را صاف که بگیری بروی یک توک پا آن طرفتر خرمشهر است، آخر اتوبان، ورودی آبادان تاکسی هایی که سمت راست ایستاده اند می روند خرمشهر، یک بلوار است که ده دقیقه بعدش به خرمشهر می رسد.

از مزارع نیشکر و دشت های نمکزار جاده اهواز که بگذری؛ آبادان با جنب و جوشش تو را می خواند، با ته لنجی ها، بوی ادویه، نسکافه های مرغوب، شیشه های سس تند و قهوه برزیلی، فلافل اصل جنوب، لباسهای نخی جنس خوب، ماهی صید امروز، شاه میگو به این بزرگی، لنج ها می آیند لنگر می اندازند کنار شط، همه جا شلوغ، اما در امتداد خلوت غربی شط کسی منتظر تو را نگاه می کند؛ خرمشهر، محبوبه کوچک غمگین ایران.

خرمشهر، شهر متینی است، وقار دارد، با اصالت است، با غریب هم خویشی می کند، تو بگو از مشهد آمده باشی، از فومن، از ارومیه، انگار خرمشهر خانه خودت است، هر بار می روم خرمشهر فکر می کنم خانه ام در یکی از آن کوچه هاست، راه می افتم دنبال خودم دنبال خانه ام می گردم، در میزنم، با گلوی خشک از گرمای خرداد می گویم: “خاله، یک لیوان آب یخ می دی؟”، می دانید؟ مردم خرمشهر هنوز گالن گالن و بشکه بشکه آب شیرین می خرند که چای درست کنند، دمپخت بار بگذارند، آب شیرین می خرند که یک لیوان آبلیموی سرد بدهند دست مهمان، کور شوم اگر دروغ بگویم…

آنجا چند رفیق کوچک دارم، دوم سوم دبستان، بچه های خرمشهر؛ یکیشان امید است، امید یک بار دست کشید طرف خانه ترکش خورده شان و تیریپ برداشت و گفت: ” یه بار اومدن اینجایه بسازن، می‌خواستن برامون کاشی طلا بذارن، ما موافقت نکردیم! گفتیم همی طوری بهتره!”

او ساکن ساختمان تیر و ترکش خورده ای است که با دهها خانواده دیگر در آن همسایه هستند. در هر طبقه، سه چهار خانواده خرمشهری برگشته از آوارگی نشسته اند، ساختمانی که به نوبه خودش شهرک جنگ زده کوچکی است. آنها که وقتی بعد از جنگ برگشتند خانه شان خراب شده بود و هر جا که خانه ای خالی بود، نشستند؛ حالا بعد از بیست و چند سال هنوز جنگزده اند.

هر چه روزگار به خرمشهر سخت گرفت، مردمش نرم تر شدند. آشنایند، انگار که اقوام جنوبی همه مردم ایران باشند. خرمشهری ها برای ایرانی ها کم نگذاشته اند، گفتن ندارد که نامهربانی دیده اند و آن سالهای سخت، سنگینی مُهر جنگ زدگی بر پیشانیشان کم از بار اسارت در اردوگاه های عراق نبوده است. حالا نه منتی بر سر کسی دارند، نه توقعی، نه گله ای؛ برگشته اند و بر ویرانه های شهر آرزوهایشان آلونک ساخته اند و با سری بلند سرشان به زندگیشان است و دلشان بی کینه، با همین چشم های خودم دیده ام که می گویم. و این عجیب نیست، منش خرمشهری ها این است.

خرمشهر مردانی دارد مرد، زنانی دارد شیرزن، جوانانی پر از زندگی و کودکانی که از همه شادی ها و بازی ها و زرق و برق های دنیا، یک استخر می خواهند که تابستان را شیرجه بزنند در آب خنکش و گرمای بندر را شلپ شلپ آب بازی کنند؛ کودکانی که با بُلکم بازی می خندند و با کاشی های طلا جوک می سازند.

خرمشهر تنهاست، از همه دنیا دور افتاده، بندری که کشتی ها از همه جای دنیا می آیند و در اسکله اش لنگر می اندازند ولی گذر کمتر بازرگان ایرانی به آن طرفها می افتد. مگر نه این که خلیج فارس به دریاهای آزاد و اقیانوسها و قاره های دور می رسد؟ پس بازرگانان ایرانی از کدام طرف می روند؟ توریست ها از آن ور کشور و آن سر دنیا می آیند شوش و چغازنبیل را ببینند ولی کسی نیست دستشان را بگیرد و بیاورد خرمشهر را نشانشان بدهد، مگر خرمشهر کم از هیروشیما دارد؟ چرا پز نمی دهیم که این شهر را جانانه از دست دشمن در آوردیم و با چنگ و دندان به وطن برگرداندیم؟

یک قصه قدیمی هست که می گوید بعد از این که خرمشهر را خدا آزاد کرد، بندگان خدا رهایش کردند! این شد که خرمشهر به این حال و روز افتاد.

دلم نمی آید بگویم خرمشهر جوانان بیکار دارد، خانه های آوار دارد، آب شور دارد، زخم ناسور دارد، غم دارد، دلم نمی آید دنیای شیرین رفقای کوچکم تلخ شود، دلم نمی آید وقتی رفقای کوچکم بزرگ می شوند خنده هایشان را در خرابه های شهر گم کنند، امید، دوست کوچک سیاه چرده ام چه می شود؟ 

باید امیدی باشد و تدبیری، شاید وقتش باشد، شاید بعد از این همه دیر شدن وقتش باشد و هر که دستش می رسد کاری کند، بعد رویمان بشود به روی خرمشهر نگاه کنیم، آن وقت یک روزی سرمان را بالا می گیریم، یک تابلوی سفید بزرگ  می زنیم اول شهر، رویش می نویسیم: به خرمشهر خوش آمدید، جمعیت ۷۵ میلیون نفر…

یادداشت از خبرنگار ایسنای خوزستان، افسانه باورصاد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme