خانه » اجتماعی » رمز عشق…

رمز عشق…

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=9079

خبر پارسی – عبدالصمد ابراهیمی – باران از شب قبل باریدن گرفته و من به رسم همه صبح های تعطیل باید قبل از رفتن به پارک و ورزش صبحگاهی،دانیال را با سه چرخه اش به پارکی که وسایل بازی دارد ببرم. او هم انگار عادت کرده از درب ساختمان که خارج شویم پنجره طبقه اول همسایه سمت چپ را نگاهی بیاندازد. به بودن و همکلام شدن من و خانم طباطبایی پیرزن همسایه عادت کرده است. اصلا از همان روزی که خانم طباطبایی را وسط کوچه دید و با زبلی و فرزی خاصی عصای او را از دستش قاپید گویی رابطه ای عاطفی با پیرزن همسایه برقرار کرده است.
خانم طباطبایی هم با کوچکترین صدایی پنجره را باز می کند و از همان بالا هر کاری داشته باشد می گوید. بنده خدا سعی می کند کمتر از دیگران کاری بخواهد مگر اینکه مجبور باشد. خدا را شکر دستش هم به دهانش می رسد. همین چند وقت پیش بود که داشت برایم تعریف می کرد کارمند وزارت بهداشت بوده. تحصیل کرده است و خوش برخورد. هرگاه اما ناچار باشد و پای دردمندش یارای همراهی نداشته باشد از همان بالا می گوید”مادر زحمت است می دانم اما بیا آشغال ها را آماده کرده ام ببر بنداز سطل سر کوچه” یا” رفتی بیرون برگشتن هر ساعتی می آیی برایم داروهایم را بگیر” یا” پسرم اشکالی ندارد امروز زحمت میوه خریدنم را به دوش تو بیاندازم؟” و البته شرط اول همه این گفته ها این است که ابتدا بروم بالا و عابر بانکش را از او بگیرم و از پول خودش برایش خرید کنم.از همان روز اول که نمی دانم چه شد به من اعتماد کرد رمز کارتش را هم گفت ۶۰۷۷٫ از فاش کردنش هم ابایی نداشت و من هم ندارم.
همه روزهایی که همسایه بوده ایم دلیل رمز کارتش برایم معما نبود. کنجکاو هم نشدم. تمام روزهایی که دانیال در منزل و در کوچه تکه چوبی به جای عصا دست می گرفت و ادای خانم طباطبایی را در می آورد به همه چیز فکر می کردم جز رمز کارت پیرزن همسایه. خیلی از روزها کارتش در جیب من می ماند تا خریدهایی که امروز انجام نشده را فردا و چند فردا بعدتر انجام دهم. خیلی از روزها از حواس پرتی هایم در خریدهای اشتباهم به همسرم گلایه کرده و هربار تاکید کرده مادر رمز کارت یادت نرود سه بار اشتباه بزنی دستگاه کارت را می گیرد من پا ندارم بروم بانک پس بگیرم و من همیشه تکرار کرده ام نه مادر، فراموش نمی کنم.۶۰۷۷٫
امروز که بارانی بود هم دانیال دست بردار نبود.باید به پارک می رفت. درب ساختمان را که باز کردم و سه چرخه اش را که به بیرون هل دادم پنجره آپارتمان خانم طباطبایی هم باز شد. دانیال با جیغ و داد می خواست من را متوجه حضور پیرزن در پنجره کند. خانم طباطبایی شروع به غرولند کرد” زیر بارون تو این سرما بچه را کجا میبری؟تو یک ذره عقل تو کله ات نیست.من از مادرش تعجب می کنم چه جوری میزاره تو بچه را بیرون بیاری و…” دروغ چرا. برای منی که فرسنگها از مادرم دورم این دلسوزی های مادرانه خانم طباطبایی دلگرم کننده است. اصلا بین خودمان باشد. گاهی مثل یک بچه خودم را برایش لوس می کنم. مثل آن روزی که سرما خورده بودم و برایم شلغم پخته و آورده بود درب منزل. فرقی ندارد. هم سن تخت جمشید هم که باشی دلت برای دلسوزی های مادرانه تنگ می شود.
گفتم جای دوری نمی روم و گفت دور و نزدیکش به خودت ربط دارد اما دانیال را برگردان به منزل. انگار بچه یک و نیم ساله هم فهمید که دارد توطئه ای علیه اش شکل می گیرد تا تاب و سرسره امروزش کنسل شود چون زبانش را از سر لج نشان پیرزن داد و روی صندلی سه چرخه اش محکمتر نشست که یعنی بابا برویم پی کار خودمان.
خانم طباطبایی وقتی دید حریف من که نه حریف دانیال نمی شود کارتش را از همان بالا انداخت پایین و گفت رمزش که یادت هست؟ گفتم چی میخوای؟و جواب داد ۶۰۷۷٫ هم چای بگیر هم روغن هم شکر.
دیدم باران دارد تندتر می شود و بردن دانیال به پارک بی فایده است. سه چرخه را گذاشتم توی پارکینگ و دانیال را بغل کردم و زنگ واحد خانم طباطبایی را زدم. این بار واقعا کنجکاو بودم علت رمز کارتش را بدانم. نمی دانم چرا اما برایم معما شده بود. رفتم بالا روی همان کاناپه گوشه سالن نشستم و دانیال هم گویا دنبال معجزه عصر بنی اسراییل باشد رفت سراغ عصای پیرزن. از همان آشپزخانه پرسید چای یا نسکافه؟ و بی آنکه منتظر جوابم بماند با نسکافه آمد و روی کاناپه دو نفره روبروی من نشست. گرمی لیوان را لای دستانم حس کردم و بی مقدمه پرسیدم این رمز کارتت برایم معمایی شده. نمی دانم چرا حس میکنم یک چیزهایی هست که می تواند شنیدنی باشد.
نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت چی اش برات معماست؟ گفتم نمیدونم چرا حس میکنم تعمدا دوست دارید این رمز را تکرار کنید. خنده ای کرد و انگشتان دستش را میان موهای لخت دانیال به بازی گرفته بود و آرام گفت. آره این عدد را عمدا تکرار می کنم. میدونم که آلزایمر نداری اما تکرارش آرامم میکنه.این تاریخ شهادت پسر خواهرمه. و بعد شروع کرد از محمد تعریف کردن. محمد پسر خواهرش که ۷ مهر سال ۶۰ در خرمشهر شهید شده و حالا ۶۰۷۷ یعنی هفتم برج ۷ سال ۶۰٫ خیلی از رشادتهای محمد و خوبی هایش گفت. دلم را برده بود خرمشهر.به محله های قدیمی سیف ، صفا ، شاه آباد ، تورات ، محله صبی ها ، سوق العیزان (بازار شیطان) ، کوتشیخ ، معموری و حیزان .
بلند که شدم تا خداحافظی کنم پرسیدم راستی این شهید محمد ، فامیلی اش چی بوده؟ آرام زمزمه کرد:جهان آرا. یکی در گوشم خواند ممد نبودی ببینی…

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme