نماد سایت خبر ‏پارسی

شیراز دهه ۶۰ در گفت و گو با یک خبرنگار نسل اولی/بدنه سپاه با دستغیب ها بود / عمامه حائری را از سرش انداختند/ چپ ها با چراغانی بلوار مخالفت می کردند،راست ها بلوار را برای کشت گوجه و بادمجان می خواستند!

خبر پارسی – فرزاد صدری – گفت و گو با یک خبرنگار که همه زیر و بم کار خبری را می داند،خیلی سخت تر  از سایر گفت و گوهاست و گفت گو با او که جزو خبرنگاران نسل اول بعد از انقلاب در شیراز است سخت تر! راضی کردنش اصلا کار آسانی نبود و از آن سخت تر حرف کشیدن از او! باور کنید ناگفته هایش بسیار از گفته هایش بیشتر بود که در انتخاب کلمات وسواس داشت و در بیان خاطرات خِست!

  محمد برفر هر چقدر در دوران جوانی جسور بود و به کوهستان می رفت تا با اشرار مصاحبه بگیرد،حالا و در دهه پنجم زندگی اش بیشتر از همیشه به خبرنگار روزنامه «خبر جنوب» شباهت دارد که لابد میراث ماندگار سلف خود را «محافظت» می کند!

گفت و گوی پیش رو با مردی از مردان تکرار نشدنی دهه ۶۰ است.آنان که عدالت را تکلیف و آرمان خود می دانستند و به عنوان یک مسلمان که الگویشان علی (ع) بود،هرگز نمی خواستند تماشاگر سکانس های ملال آور تبعیض در جامعه باشند.

در این گفت و گو نیز خاطرات یکی از مردان  طلایی دهه ماندگار ۶۰ را مرور می کنیم.مردی که راوی قصه های تلخ و شیرین یک دهه پرمخاطره است . او دست ما را می گیرد تا تصاویر خونین مسجد شهدا را در پنجم رمضان سال ۵۷ به ما نشان دهد و یادآورمان کند که نوجوانی به نام «ابوذر فیروزی» اولین شهید رویدادهای این سال در شیراز است.

سید محمد برفر اگرچه اشاراتی کوتاه به روزهای پرمخاطره ترور و موشک باران شیراز در دهه ۶۰ دارد و از تقابل جناح های مختلف فکری آن روزهای شیراز سریع می گذرد اما روایاتش از روزهای سخت و پر استرس خبرنگاری در روزهایی که خبری از ماهواره و اینترنت و موبایل و اس ام اس نبود تا مهمترین و تنهاترین مرجع خبری مشاهدات عینی خبرنگار باشد درس خوبی برای نسل امروز خبرنگاران است که مهمترین هنرشان برداشتن خبر از سایت روابط عمومی هاست!

در شرایطی که امروز مهمترین معضل روزنامه های ما چگونگی جذب مخاطب است،گزارش این خبرنگار نسل اولی باعث می شود تا دکه های مطبوعاتی کپی روزنامه را نیز به فروش برسانند!

او با هزار تومان حقوق ماهیانه شب های بسیاری را بر صندلی خشک تحریریه روزنامه صبح می کند،تا به قول خودش :« اگر امروز روزنامه خبر، خبر شده و واحدی پور را از یک روزنامه نویس ساده به حدی رسانده که شایسته لقب راندولف هرست است، نتیجه شب زنده داری امثال او است».

نسل امثال این خبرنگار جسور قدیمی را این روزها به سختی می توانید پیدا کنید.خبرنگاری که در ۱۳ سالگی اولین رمانش منتشر می شود و در نوجوانی به جرم حمل نارنجک(هرچند واهی) توسط ساواک بازداشت می شود حتما آدم جسوری باید باشد تا به خود جرات دهد در سفری پرمخاطره به قلب درگیری ها با اشرار برود و با مردان مسلح آنها گفت و گو کند تا یادمان بیاورد وظیفه رسانه چیست و خبرنگار که باید باشد. او دست ما را می گیرد و همراه با خاطراتش ما را به دل جبهه های جنگ می برد و پرده از  واقعیاتی برمی دارد که تکان دهنده است.

برفر پس از بیش از یک دهه کار خبری متوجه می شود «روزنامه نه تنها هیچ چیز به او نداده بلکه خیلی چیزها را نیز از او گرفته است»!درست پس از بوسیدن و کنار گذاشتن کار روزنامه نگاری است که در رشته زبان شناسی موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد از دانشگاه شیراز می شود.او که فکر می کند استاد فرصت سوزی است،البته این فرصت را از دست نداد تا همچنان او را کارشناس ادبیات نخوانند و حداقل به داشتن مدرک ارشد خود دلخوش باشد.

این خبرنگار دیروز و پژوهشگر امروز،در حال حاضر علاوه بر انجام کار پژوهشی در جهاد دانشگاهی،به هنرجویان سینمای جوان شیراز نیز درس سینما می دهد.

برفر که در روزهایی طلایی فعالیت های فرهنگی، عدالت اجتماعی را فریاد می زد،خود قربانی بی عدالتی شده و همچنان با اجاره نشینی استرس اسباب کشی و یافتن مسکنی ارزان قیمت دارد.با این وجود او همچنان نگران مطبوعات فارس است.مطبوعاتی که معتقد است «هنوز در چنگال آماتوریسم و باند بازی های غیر حرفه ای گرفتار است…»

محمد برفر کار خبرنگاری را از روزنامه خبر جنوب شروع کرد یا قبل از آن هم تجربه این کار را داشته است؟

نه، بر می‌گردد به خبرنگاری افتخاری مجله دختران و پسران. تقریبا سال اول راهنمایی بودم که به دفتر روزنامه اطلاعات مراجعه و تقاضای کارتخبرنگاری افتخاری مجله دختران و پسران را کردم. استقبال شد و اولین تجربیات خبرنویسی را از محیط مدرسه شروع کردم.

چه سالی؟

فکر کنم سال ۵۳

خیلی عجیب است معمولا هم سن و سال های شما در آن مقطع زمانی ابتدا با کیهان بچه ها ارتباط می گرفتند؟

البته کیهان بچه ها را نیز دوست می داشتم و می خواندم اما این که چطور خبرنگار افتخاری دختران و پسران شدم ، به حساب اتفاق می گذارم.  

کسی مثل شما که در فضای روشنفکری جامعه ادبی ایران سیر می کند حتما به دختران و پسران قانع نمی شود و رویای بلند پروازانه تری را در سر می گذارند.

آن موقع البته چیزی به نام روشنفکری برای من به عنوان یک نوجوان مفهومی نداشت، اما بزرگتر که شدم،  همکاری با مجله «کاریکاتور» را شروع کردم؛ مجله طنزی که آن زمان منتشر می‌شد و بعد از توقیف«توفیق»، تنها مجله طنز و کاریکاتور ایران بود. در این مجله داستان‌های کوتاه و قطعات طنز می نوشتم. کتاب و مجله خواندن رفته رفته می شد جزو عادات خدشه ناپذیرزندگیم. مثلاً آن زمان دو مجله سینمایی منتشر می شد که هردوشان را می خواندم. یکی فیلم و هنر بود و دیگری ستاره سینما.بعد تر هم البته نشریه جشنواره جهانی فیلم تهران که بسیار پرباربود. رفته رفته مجلاتی مثل فردوسی و رودکی را هم می خواندم. رودکی البته جدی‌تر بود و فردوسی ژورنالیستی تر و به تعبیر من، شبه روشنفکرانه.‌

بسیاری از نسل امروز که در کار مطبوعات هستند خیلی که هنر کنند روزنامه و مجله می خوانند مطالعه شما هم فقط به نشریات خلاصه می شد یا کتاب هم می خواندید؟

من البته کتاب هم می خواندم .کتاب خواندن را با رمان‌های پلیسی آغاز کردم؛ مخصوصاً رمان های نویسنده امریکایی ، میکی اسپیلین، البته بعداً فهمیدم که خیلی از کتابهای منسوب به این نویسنده را ایرانی ها می نوشتند. بعدها نویسندگان جدی‌تری را در این ژانر کشف کردم، نظیر ریموند چندلر، برت هالیدی، آگاتا کریستی، داشیل همت و ژرژ سیمنون. هنوز هم باید بگویم علاقه ام را به این ژانر- هم در ادبیات و هم سینما-، از دست نداده ام. به نظر من کسانی مثل سیمنون همانقدر هنرمندند که جویس و هنری میلر و پروست و کافکا. به نظرم، ادبیات پلیسی همچنان در حال زایش است ؛ مثلاً در حوزه ادبیات پست مدرن، نویسنده ای چون پل استر را اسم می برم که سه گانه نیویورکی اش، و بویژه شهر شیشه ای او، معرکه است. به هر حال سیزده سال داشتم که یک رمان پلیسی نوشتم و انتشاراتی البرز در تهران ، خیابان لاله زار،که ناشر این قبیل کتاب‌هابود، آن را با سرمایه خودش چاپ کرد. بوی کاغذ داغ و مرکب چاپ، از همان جا بود که جادویم کرد؛ چرا که دفتر انتشارات و محل چاپخانه هردو در یک جا بودو به محضی که وارد می شدی، صدای ماشین چاپ ملخی در گوشت می نشست. خیابان لاله زار ، به پاس خاطراتی که از آن دارم، هنوز هم برایم عزیز است و این پاس داشت عشق را در دو داستانی که سالهای اخیر نوشته ام؛ یعنی آخرین آوای فاخته ( ماهنامه هفت) و آپاراتخانه( ماهنامه گلستانه) نشان داده ام.

واقعا اولین رمان خود را در مقطع راهنمایی نوشتید؟!

بله . وروزنامه کیهان هم مصاحبه و عکسی در همین رابطه از من چاپ کرد.به نظرم نسل ما و قبل تر از ما هم اعتماد به نفس خوبی داشت و هم این شانس را داشتند که آنها را باور کنند..

حالا چرا ژانر پلیسی؟

من دوست داشتم یک روز پلیسی نویس قابلی شوم،اما این ژانر که در غرب بسیار با اهمیت بوده و هست، در جامعه شبه روشنفکری ما همواره به عنوان ژانری بدنام مورد قضاوت قرار می گرفت. بخش عمده ادبیات ما در پیش از انقلاب، به شدت متأثر از رئالیسم سوسیالیستی دیکته شده از سوی حزب توده بود، بخشی هم که ادبیات بازاری و منحط  عامه پسند بود؛ نظیر پاورقی‌هایی‌که ر.اعتمادی در مجله جوانان چاپ می کرد. به هرحال، القائات روشنفکران توده ای به حدی بود که یکی مثل من مدتها باورش شده بود که ادبیات پلیسی، ادبیاتی منحط است ؛ غافل از این که نویسندگانی چون داشیل همت و ریموند چندلر، که نویسندگان شاخص ادبیات نوآر( رمان سیاه) به شمار می آیند، به شدت منتقد ساختار اجتماعی و سیاسی جامعه ی سرمایه داری امریکا بودند.

همکاری با کاریکاتور تا چه زمان ادامه داشت؟

تا یک سال مانده به انقلاب. مطالبم در کنار نویسندگان حرفه ای مجله چاپ می شد؛ نویسندگانی نظیر محمد پورثانی، ابوالقاسم صادقی و ناصراجتهادی(زالاس) که این آخری، مدتی هم بعد از انقلاب، همکارمان در خبر شد.

آدمی با روحیه شما حتما در تظاهرات روزهای  انقلاب حضوری پررنگ داشته؟

 به هر حال با آغاز انقلاب، من هم مثل همه‌ی جوانان و نوجوانان هم نسلم،جذب آن شدم. و البته در این میان طعم داغ و درفش هم چشیدم. بازداشت من در پنجم آبان ۱۳۵۷ توسط حکومت نظامی و به جرم حمل نارنجک صورت گرفت؛ اتهامی از اساس واهی. چرا که در روز بازداشتم، صرفاً تعدادی اعلامیه با خودم داشتم. البته باید بگویم که در روزهای انقلاب یکی از فعالیت‌های مقابله با عوامل رژیم شاه، ساخت کوکتل مولوتوف بود، اما آن روز که من توسط دو افسرحکومت نظامی و پس از ضرب و شتم شدید  و خوردن ضربات قنداق تفنگ‌، بازداشت شدم و نخست به کلانتری فخرآباد- که رئیسش سرگرد ادیب پور بود- و بعد به دادگاه‌ نظامی‌ تحویل داده شدم، نه نارنجکی با خودم داشتم و نه کوکتل مولوتوفی.آن روزها کتابی در شمارگان وسیع منتشر شده بود که عنوانش بود «در ویتنام، در ایران».  این کتاب را که در دو بخش به جنایات شکنجه گران امریکایی در ویتنام و شکنجه گران ساواک پرداخته بود را من چند روزی پیش از بازداشتم خوانده بودم و موقع تحویل به بازداشتگاه، لحظه ای مطالبش از ذهنم دور نمی‌شد؛ شکنجه‌هایی مثل بستن به آپولو، ناخن کشیدن، فروکردن موی اسب در مجرای آلت تناسلی، استفاده از اطوی داغ و… با این وجود هم در بازداشتگاه و هم دادگاه نظامی با وجود سن و سال کمم و نداشتن تجربه انقلابی، احساس کردم باید مقاومت کنم. شاید به این خاطر که تنها نبودم و خیلی ها چون من به همین اتهامات بازداشت بودند. به هرحال، در سراسرروزهای انقلاب، من پای ثابت تقریباً همه‌ی  تظاهرات و فعالیت هایی بودم که علیه  رژیم شاه در شیراز برگزار می شد. نمونه اش واقعه خونین مسجد شهدا(نو) و همچنین مسجد حبیب و تصرف مقر ساواک بود. در واقعه  مسجد شهدا ، که  در پنجم رمضان سال ۵۷ صورت گرفت، نوجوانی موسوم به ابوذر فیروزی که از اهالی محمودیه(پشت مله)بود،به شهادت رسیدو این اولین شهید شیراز در رویدادهای سال ۵۷ بود. ما جنازه اورا از مسجد شهدا تا درب شیخ در میان شعارهای تند حکومتی تشییع کردیم که آنجا با تیراندازی مأموران حکومتی، جمعیت پراکنده شد. رژیم شاه برای ترساندن انقلابیون در تمام خیابان های حساس، توپ و تانک به کار می گرفت، اما این، ذره ای در اراده نیروهای انقلاب خلل وارد نمی کرد. من حتی بعد از بازداشتم و پس از این که آزاد شدم نیز به مثابه قطره ای از دریای انقلاب، همچنان با آن بودم تا روز ۲۲ بهمن ۵۷ که محل شهربانی و کمیته مشترک  به دست انقلابیون سقوط کرد.

به خاطر می آوری در شیراز قبل از انقلاب چند نشریه منتشر می شد که تا پس از انقلاب هم ادامه داشت؟

شیراز قبل از انقلاب یک زمان طولانی را در برمی گیرد. نشریاتی مثل «اجتماع ملی» ، «عدل» و «پارس» به مدیریت  «عزیز شرقی» را به خاطر می آورم که البته من فقط با هفته نامه «عدل» همکاری داشتم.هفته نامه ای که سردبیری آن را فردی به نام «افراسیابی» عهده دار بود و مدیر مسئول آن هم «صاحب دیوانی» بود که البته در ایران اقامت نداشت. دفتر این روزنامه در خیابان خلیلی بود.

در هفته نامه «عدل» مشخصا چه کار می کردی؟

بیشتر مطالب ادبی – هنری می نوشتم.

 یعنی خبرنگار نبودی؟

نه. اساسا تا پیش از کار در روزنامه خبر فعالیت حرفه‌ای خبرنگاری نداشتم.بیشتر در قالب یک روزنامه نگار یادداشت می نوشتم.

در واقع می شود گفت شما جزو آن دسته از روزنامه نگارانی هستید که نوشتن را به صورت حسی و ذاتی تجربه کردید و آموزش آکادمیک ندیده بودید.

به نظر من برای روزنامه نگاران مهمترین آموزش در فضای تحریریه اتفاق می افتد مسئله ای که برای من هم اتفاق افتاد و باید بگویم در واقع آموزش روزنامه نگاری را مدیون کار در روزنامه خبر جنوب می دانم چون تا قبل از آن با نوشتن و قلم آشنا بودم اما شگردهای روزنامه نگاری ،تنظیم خبر،نوشتن گزارش و رپرتاژ را در تحریریه خبر یاد گرفتم.

و شاید برای مخاطب جالب باشد که روزنامه خبر یکی از اولین خبرنگاران خود را چگونه جذب کرد؟

با یک اتفاق شروع شد.تقریبا شماره های اول خبر جنوب بود.آگهی های تبلیغی روزنامه که در سطح شهر منتشر شده بود مرا با این روزنامه آشنا کرد. همینطوری،مقاله ای را که با عنوان «فرهنگ عامه» نوشته بودم، به دفتر روزنامه فرستادم.اواخر سال ۱۳۵۸ بود . چند روز بعد که تماس گرفتم «حسین واحدی پور»خودش گوشی را برداشت و  از من خواست که در صورت تمایل به  همکاری، به دفتر روزنامه بروم. روز بعد زیر نم نم باران به «چهار راه هدایت» مراجعه کردم.خیابانی که بعدها جزیی از خاطرات من شد.وارد ساختمان روزنامه شدم و اولین چیزی که مشامم را نوازش داد، همان بوی آشنای کاغذ روزنامه بود. فردی  به نام «اصغر مردانی» که بعدها فهمیدم کارهای لیتوگرافی روزنامه را انجام می دهد از من استقبال کرد و من را به دفتر مدیر مسئول برد.«واحدی پور» هنوز نیامده بود.من و اصغر مردانی مشغول صحبت بودیم که در باز شد و یک آقایی خوش تیپ با بارانی سفید وارد دفتر شد.این آقای خوش تیپ «حسین واحدی پور» بود.او با من از آینده روشن روزنامه اش گفت و اینکه قصد دارد روزنامه را روز به روز از کیفیت بالاتری برخوردار کند.خب من تحت تاثیر صحبت های واحدی پور وبه این خاطر که  بالشخصه شیفته قلم و نویسندگی بودم،همکاری با روزنامه را پذیرفتم.سال آخر دبیرستان بودم و هنوز دانش آموز.واحدی پور همان روز مرا به اتاقی که قرار شد محل کارم باشد راهنمایی کرد.یک میزتحریر،یک بسته کاغذ،یک ضبط صوت و یک خودکار بیک تمامی آن چیزی بود که در اختیار ‌م گذاشته شد.

تحریریه خبر مثل این روزها نبود نه؟حتما تحریریه خلوتی داشتید

همکاران خبر در آن سال‌های اولیه بسیار محدود بودند.در بخش تحریریه علاوه بر خود واحدی پور که هم صاحب امتیاز بود و هم  مدیر مسئول و هم سردبیر ،دو نفر  دیگر به صورت تمام وقت همکاری می کردند.من و «بهمن پگاه راد». در بخش حروف چینی که عبارت بود از ۲ دستگاه تایپ IBM ،جوانی به نام «موسی زاده» و خانمی به نام «بهرامی» همکاری می کردند.در قسمت صفحه آرایی «محمد مظلوم دوست»، که شنیدم تازگی بعد از یک دوره بیماری فوت کرده،و بعدها هم «امین عطایی» همکاری می کردند.البته خانم هایی مثل «سیفی» و« اسلامی» هم در قسمت اداری بودند. همچنین باید از «سعید جمشید پور »یاد کنم که ابتدا در بخش ورزشی و بعد در قسمت توزیع و اشتراک همکاری داشت. سالها بعد بود که « عباس صباغ زاده» مسؤول سرویس ورزشی شد. «زرین چنگ» به گمانم قبلتر آمده بود.« سیروس رومی» هم از همان سالهای آغازین در زمینه مقالات فرهنگی و بویژه نقد تئاتر با خبر همکاری داشت. مدتی هم ویژه نامه«نگاه چهارشنبه»را بیرون می آورد که انصافا از لحاظ ادبی پرباربود. «عباس بیاتی» هم بود که ویژه نامه سینمایی روزنامه را در می آورد که من در زمینه نوشتن نقدها و ترجمه متون سینمایی با او همکاری می کردم. همایون یزدان پور هم البته بود. آن اوائل یک نفر به اسم «باصری» هم بود که می گفتند شاعر است و قبلاً بازیگر تئاتر بوده.ظاهراً ملکه رنجبر، بازیگر قدیمی سینما و تئاتر، نیز سابقاً زنش بوده. باصری زود از خبر رفت. «ناصراجتهادی»(زالاس) هم که اشاره کردم از نویسندگان و طنزپردازان قدیمی مطبوعات بود، و پیشتر در مجلاتی مثل توفیق و کاریکاتور می نوشت، مدتی در خبر کار کرد. زالاس، بسیارقدبلند و لاغراندام بود، با ریشی انبوه و دراز که ظاهر درویش ها را به او می بخشید؛ مخصوصاً وقتی آن عینک پنسی را به چشم می زد. کیف چرمی کهنه ای داشت که عادتاًً زیر بغل می‌زد. برای زالاس، سیگار و چای دو یار جدانشدنی بود و این یک خصلت مشترک، ما را به هم نزدیک می کرد؛ مخصوصاً که وقتی به گذشته بر می گشتیم، مدتها می توانستیم با اشتیاق راجع به مجله‌ای چون کاریکاتور صحبت کنیم. او بعد از سفری که به مشهد داشت، درگذشت و دیگر جایش در پشت آن میز فلزی گوشه‌ی سالن تحریریه خالی ماند. 

اولین گزارشت را در خبر جنوب به خاطر می آوری؟

  یک گزارش دو شماره ای بود که راجع به محله بدنام شیراز نوشتم .این گزارش موجب تسریع در بسته شدن این مرکز فساد شد. البته محله اصلی بدنام شیراز، موسوم به «شیرین بیان» در جریان انقلاب منهدم شده بود ولی گرداننده آن، موسوم به «صندل سیاه»، مجدداً آن را در کوهستان اطراف شیراز علم کرده بود که منظور من در گزارش، این آخری بود.

عنوان گزارش را به خاطر می آوری؟

بله «محله بدنام دُملی چرکین بر پیکر شهر شیراز».اسفند ماه سال ۵۸ بود که اولین گزارش اجتماعی خود را با این عنوان در روزنامه خبر نوشتم.

خبر چه؟خبر هم کار می کردی؟

بله.در کنار گزارش های اجتماعی که یکی از فعالیت های من در روزنامه بود خبرهای سطح شهر را نیز می گرفتم.

منابع خبری شما آن زمان چه بودند؟

روزنامه ۳ منبع خبری داشت.اول خبرنگاران خود روزنامه، دوم بولتن خبرگزاری پارس که یادم می آید «منصور آرامش فر» آن موقع آنجا کار می کرد، سوم اخبار صدا و سیما که ما در دو نوبت ساعت ۲ بعداز ظهر و ۸ شب آنها را ضبط می کردیم و گزیده خبرها را منتشر می کردیم.

تلکس خبری ایرنا چی؟

گمانم اواخر سال۶۶ بود که تلکس آمد.از این سال به بعد بود که خبرها را از تلکس می گرفتند.

روابط عمومی ها چه؟جزو منابع خبری نبود؟

چرا .هرروز به روابط عمومی اداره ها و سازمان ها مراجعه می کردیم و اخبارشان را دریافت می کردیم.

پس چیزی به نام فاکس برای شما فرستاده نمی شد؟

خیلی کم. ما خودمان برای گرفتن خبر می رفتیم.ضمن اینکه بحث خبر و اطلاع رسانی در آن سال ها مثل الآن جا نیفتاده بود.شاید هنوز این فرهنگ بین روابط عمومی ها جا باز نکرده بود. ارتباط بین سازمان ها و روزنامه البته کم کم و به مرور زمان قوی تر شد.جالب است بدانید حتی ارتباط مردم با روزنامه در آن سال ها محکم نبود.خاطرم می آید ستونی داشتیم به نام «آنچه شما می گوئید»که ظاهرا باید درد دل مردم می بود اما چون مردم به ندرت با روزنامه تماس می گرفتند تا مشکلات خود  را مطرح کنند،خود ما در روزنامه از طرف آنها و به عنوان زبان گویای مردم مشکلاتشان را در این ستون می نوشتیم تا بر مدیران استان تلنگری زده باشیم.

به نظرم این اعتمادی را که اشاره کردید آسان و سریع بدست نیامده،منظورم اعتماد میان روزنامه، مدیران و مردم است.

همینطور است . معتقدم اعتمادی را که به آن اشاره کردید هنوز هم دچار تردید است حداقل از ناحیه مدیران.اما یک نکته را خوب است اشاره کنم.در واقع خبرنگار در آن سال ها با همه مشکلات و نارسائی هایی که بود و با وجود امنیت ناپایدار شغلی خود تلاش می کرد پلی باشد میان مردم و مسئولین.همین تلاش او بود که موجب اعتماد سازی در میان توده های مردم و جدی انگاشتن روزنامه از سوی ارگان های دولتی  شده بود.البته بر کسی پوشیده نیست که حسین واحدی پور با تجربه روزنامه نگاری که از قبل با خود داشت و عشقی که به روزنامه اش می ورزید در ارتقاء سطح کیفی و  کمی «خبر جنوب» بسیار موثر بود.ولی بخش اعظم این موفقیت به نظر من مدیون تلاش کسانی است که در سال های اولیه روزنامه با آن همکاری می کردند.فعالیت ما در روزنامه خبر شبانه روزی بود،طوری که یادم می آید یک بار به مدت چند هفته به منزل نرفتم! در این مواقع معمولاً  خوابمان یکی دو ساعت بر صندلی های روزنامه بود با این وجود حداقل دستمزد را می گرفتیم. اولین چک حقوق  خود را که از روزنامه خبر گرفتم به مبلغ هزار (۱۰۰۰) تومان بود که هر بار آن را به بانک می بردم پاس نمی شد!تا اینکه سرانجام واحدی پور چک را از من گرفت و پول نقد داد.

این حقوق هزارتومانی مربوط به چه سالی بود؟

سال ۱۳۵۹

خاطرت می آید حقوق یک کارمند معمولی در آن سال ها چند بود؟

نه متاسفانه اما اگر قصد شما مقایسه حقوق ما با کارمندان است باید بگویم کارمند آن سال‌ها عزت داشت.بیمه بود.به هر حال مزایایی مثل دریافت وام و یا تعاونی مصرف و گاهی زمین و منزل سهمیه کارمندان دولت داشت.سقف کارش هم مشخص بود .نهایتا تا ۲ ظهر.اما من به عنوان‌یک خبرنگار واقعا شبانه‌روز‌کار می کردم،تختخوابم صندلی اداره بود وبیشتر  شب ها  را نیز آنجا بیتوته می کردم.اگر امروز روزنامه خبر، خبر شده و واحدی پور را از یک روزنامه نویس ساده به حدی رسانده که شایسته لقب راندولف هرست ، یا همان شخصیتی که اورسون ولز نقشش را  در همشهری کین بازی می کند، باشد، نتیجه شب زنده داری امثال من است تازه حقوق را هم که گفتم…با این وجود شنیده ام خبرنگاران امروز عمدتا بیمه هستند.وام دریافت می کنند فقط در یک قلم از هدایای روز خبرنگار برخوردارند و ظاهرا برخی مزایا که از طریق برخی سازمان ها به آنها می رسد هر چند وضعیت خود تو را که با سابقه بیش از یک دهه کار خبری می بینم متوجه می شوم خبرنگار هنوز هم مشکلات زیادی در پیش رو دارد و اگر عشق نباشد، کار خبری بسیار طاقت فرسا خواهد بود.

نمی خواهم بحثمان شخصی شود موضوع را عوض می کنم.در انتخاب تیتر ها شما هم به عنوان یک خبرنگار نقش داشتید؟

جدا از مطالب روزنامه که توسط IBM  تایپ می شد تیترهای روزنامه با استفاده از لتراست(چاپ برگردان) و سوتیترها با حروف سربی زده می شد. اما  انتخاب تیترها، و بخصوص تیتر اصلی صفحه اول، طبیعی است که  با سردبیر بود.او  تیتر ها را انتخاب می کرد حال یا این تیتر، تیتری بود که ما  ببرای مطالبمان می زدیم، یا اگر با سلیقه و خط مشی سردبیر منطبق نبود، او،خود، آن را تغییر می داد. یک مدت، خواندن نهایی صفحات روزنامه ، بویژه صفحه اول با من بود .خبرهایی هم که درآخرین لحظات وارد صفحه می شد، زدن تیترش با خود من بود. بعدش هم باید پشت هر صفحه را قبل از رفتن به لیتوگرافی،امضا می کردم. کابوس این که مبادا اشتباهی در یکی از مطالب یاتیترها پیش بیاید، حتی در خواب هم دست از سرم بر‌نمی داشت.

روزنامه خبر را در آن سال ها کجا چاپ می کردید؟

سال های اول روزنامه خبر دستگاه چاپ نداشت.تا مرحله فیلم و زینک در دفتر روزنامه تهیه می شد و بعد زینک ها را ابتدا به چاپخانه «فخر ایران» واقع در خیابان صورتگر و بعدها به چاپخانه مصطفوی برده می شد.بعدها با خرید دستگاه چاپ،لیتوگرافی و چاپخانه به زیرزمین نبش ساختمان روزنامه خبر منتقل شد.

تقسیم بندی کار خبری در آن سال ها چگونه بود؟منظورم این است که سرویس های خبری داشتید یا نه هر خبرنگار در چند حوزه خبری کار می کرد؟

در آن سال ها همکاران خبری خیلی محدود بودند و سرویس های مختلف خبری به آن صورت که امروزه در نشریات بزرگ رایج است معنا و مفهومی نداشت .بنابراین یک خبرنگار  ناچار بود اخبار با موضوعات مختلف را پوشش دهد.خود من حتی در سال های اولیه هم «سرمقاله» می نوشتم، هم «گزارش» تهیه می کردم و هم «اخبار» را پوشش می دادم.می شود گفت غیر از بخش ورزشی در همه حوزه ها ی دیگر خبر و گزارش تهیه می کردم.هر چند فکر می کنم شیراز هنوز هم این وضعیت را دارد حداقل می توانم «تو» و «سعید نظری»  را مثال بزنم که در تمام این سال ها می دیدم در حوزه های مختلف خبر کار می کنید.یادم می آید اواخر سال ۵۹ بود که پیشنهاد یک بخش سازمان یافته تحت عنوان سرویس حوادث را به واحدی پور دادم و او هم استقبال کرد.بخش حوادث روزنامه جنجالی ترین و پر خواننده ترین بخش های روزنامه در استان بود.

نمونه ای از گزارش های جنجالی را که اشاره داشتید به خاطر می آورید؟

به عنوان مثال گزارش های پی در پی راجع به جنایت هولناک دختر و پسری موسوم به« فریدا و مهرداد مشفق» که در خانه ای در اطراف قصر الدشت توسط پسر باغبانشان به قتل رسیده بودند.انتشار این سلسله گزارش ها در روزنامه خبر جنوب جنجال زیادی به پا کرد به طوری که با نایاب شدن روزنامه،نسخه های کپی شده آن در کیوسک های مطبوعاتی به فروش می رفت.این نوع گزارش ها البته گاهی هم دردسر ساز می شد.یادم می آید بعد از نوشتن خبری مربوط به تجاوز یک دایی به خواهر زاده اش که جو جامعه را ملتهب کرده بود،شهربانی آن زمان از ورود من به آگاهی و دوایر پلیس ممانعت کرد.با این وجود گاهی هم این اخبار نتایج ثمر بخشی داشت. مثلا چاپ خبری با عنوان «کرم در گوشت گوسفند» موجب تعطیلی موقت کشتارگاه شیراز شد.با قاضی دادگاه به کشتارگاه رفتیم و او آنجا را تعطیل کرد. خبر دیگر مربوط به راننده ای بود که پیرزن صاحب کار خود را در خانه ای واقع در خیابان ساحلی به قتل رسانده بود و بعد گوشت اورا پخته و فریز کرده بود.ما حتی عکس کارد و قابلمه ها را هم چاپ کردیم.

برای کسی مثل تو که عاشق رمان های پلیسی بود حتما نوشتن این گزارش ها خیلی جذاب بوده؛انصافا گزارش می نوشتی یا عنصر خیال هم چاشنی ماجرا می کردی؟

 در نوشتن اخبار حوادث، قریحه داستان پردازی من همیشه گل می کرد و بدون این که از محتوای مستند خبر دور شوم، به آن آب و تاب داستانی می دادم.

کمی از سختی کار خبرنگاری در آن سال ها بگوئید.به هر حال منابع خبری و اطلاعاتی خبرنگاران در آن زمان مثل الآن نبود و محدودیت های زیادی داشته اید ضمن اینکه فرهنگ روزنامه نگاری برای مسئولین خیلی جا نیفتاده بود و قطعا به نسبت امروز کار را دشوار می ساخته.

جدا از اینکه خبرنگاران در آن سال ها تامین مادی نداشتند و به زحمت می توانستند زندگی خود را اداره کنند،مشکلات دیگری نیز در این مسیر  بود.سال های ملتهب آغاز انقلاب و بعد جنگ تحمیلی بود و طبیعتا روزنامه‌ها نیزبا فشارهایی روبرو می شدند. بحث موازین نظام جمهوری اسلامی نبود که هرخبرنگار  و روزنامه نگاری خود را به آن متعهد می دانست ودر چهارچوب آن عمل می کرد، بحث سلیقه گروههای مختلف بود که گاه عرصه را بر روزنامه نگار تنگ می کرد.ما معمولا در محیط تحریریه هر روز انتظار حادثه ای را می کشیدیم.تابلو روزنامه بارها توسط گروه های مختلف مورد اصابت سنگ قرار می گرفت یا چه بسا که به دفتر روزنامه هجوم آورده می شد.

اختلافات آن زمان عمدتا بین چه گروهایی بود؟

همیشه گروهها و جناح هایی بودند که با هم اختلاف داشته باشند. مثلاً اوایل بین دستغیبی ها و محلاتی ها، و بعد بین آقای سید علی محمد دستغیب و آقای حائری شیرازی. خبرنگار واقعاً نمی دانست خبرهای کدام طیف را کار کند که دلخوری طیف دیگر را موجب نشود.البته آن سالها من ارتباط خبری خوبی با سپاه برقرار کرده بودم و سعی می کردم روزانه اخبار این نهاد انقلابی را پوشش دهم.

با توجه به اینکه گفته می شود بدنه سپاه و یا حتی فرماندهی این ارگان نظامی در آن سال ها با طیف دستغیبی هاو مخصوصاً آیت الله سید عبدالحسین دستغیب همراه بود،این علاقه ای که گفتید ممکن بود در نوشته شما هم تاثیر بگذارد و مراعات این طیف را بکنید؟

آن موقع مسأله‌ی عدالت اجتماعی که ازمحوری ترین آرمان های انقلاب بود،مهمترین دغدغه امثال من به عنوان نسل انقلاب بود.برای همین هم آن روزها احساس می کردم که تفکر این طیف یا جناحی که شما به آن اشاره داشتید، بیشتر با مفاهیم عدالت خواهانه  نزدیک است.جالب اینکه نخستین فرمانده سپاه شیراز،یعنی «دکتر مسعود خاتمی» با حاکم شرع آن زمان یعنی «حجت الاسلام عندلیب» به شدت درگیر بودند و من شاید خود آگاهانه و یا ناخود آگاه دوست داشتم بیشتر خبرهایی در تقویت سپاه کار کنم و همین می توانست مرا مقابل حاکم شرع قرار دهد.اما جبهه گیری روزنامه خبر طبیعتا موضع گیری شخصی من نبود.بگذارید  خاطره ای را برایتان تعریف کنم: «ابراهیم یزدی» در «مسجد النبی» سخنرانی داشت.او آن زمان سرپرستی روزنامه کیهان را بر عهده داشت.من آن شب در مسجد حضور داشتم. آنجا شنیدم که  گروهی قرار شده به سخنرانی او حمله کنند. آنها یزدی را یک عنصر امریکایی می دانستند.به هرحال، آن شب ابراهیم یزدی  به شدت کتک خورد و محافظش هم خلع سلاح شده بود.این را من روز بعد شنیدم، چرا که قبل از این حادثه،   یکی از بچه هایی که از همان روزهای انقلاب و تظاهراات علیه رژیم شاه با هم دوست‌ بودیم، به طرفم آمد و گفت:فلانی، امشب را اینجا نمان.برور چون هدفشان خبرنگار روزنامه خبر هم هست!من هم رفتم تا اینکه روز بعد قضیه کتک خوردن یزدی را فهمیدم.

استانداران وقت فارس رابطه شان با روزنامه چطور بود؟اساسا رابطه ای هم داشتند؟

برخی از آنها از جمله «دانش منفرد» و «نقره کار شیرازی» رابطه خوبی با روزنامه خبر داشتند اما در عین حال استانداری مثل «محمد نبی حبیبی» هم بود که رابطه اش چندان با خبر خوب نبود. 

می دانیم که «محمد نبی حبیبی» از پیشگامان حزب «موتلفه» در استان است.واقعا آن موقع هم خبرنگار موتلفه ای در استان داشتیم؟

موتلفه زیر مجموعه ای از «جناح راست» بود.می دانید که آن زمان دو گروه معروف سیاسی در کشور بودند که به «راست» و «چپ» مشهور بودند.اگرچه هر کدام از این جناح ها خود زیر مجموعه هم داشتند اما با عنوان کلی  «راست» و «چپ» شناخته می شدند.در هر حال بله خبرنگار روزنامه رسالت طبیعتا به جناح راست تعلق داشت.

از خلخالی هم خاطره داری؟می دانیم که خلخالی به خیلی از استان ها سفر کرده است

خاطره من بر می گردد به اوایل دهه ۶۰  که به شیراز آمده بود.  من در تمام دیدارها و مراسمی که داشت، خبرنگار همراه او بودم. مثلاً در مرودشت، شاهد استقبال پرشور مردم از او بودم. به هرحال، در  خانه «آیت اله ربانی شیرازی» که «نماینده امام در شیراز» بود، مرحوم ربانی به من گفت : به واحدی پور بگو حواسش را بیشتر جمع کند که یک وقت روزنامه اش را تعطیل نکنند. آن وقت،آقای خلخالی لبخندی زد و گفت :نه بگذار اول تعطیلش کنند بعد حواسش را جمع می کند!بعدها مسؤولیت مبارزه با مواد مخدر را به عهده گرفت و در این راستا هم قاطعیت خوبی نشان داد. من همان زمان، مجموعه گزارش هایی با عنوان« حکایت غمگنانه سوختن» چاپ کردم که تهیه آنها با حمایت دادستان انقلاب وقت شیراز ، حجت الاسلام رمضانی فر و سایر مسؤولین ذیربط امکان پذیر شد؛ چرا که برای نوشتن آنها مجبور بودیم به درون مخفی گاههای قاچاقچیان و نیز خانه هایی که محل توزیع و مصرف موادمخدر بود، در دل محله های پرت و مشکوک شهر نفوذ کنیم .گزارش هایی  تکان دهنده همراه با عکس هایی مستند.

به نظرم از سؤالی که پرسیدم کمی دور شدیم بحث سختی کار خبرنگاری در آن سال ها

گفتم فضای آن سال ها فضای جنگ،درگیری های گروه های سیاسی و اختلافات درون نظام بود.در چنین شرایطی کار کردن در یک فضای بسته خبری خیلی سخت بود با این حال ما با عشق کار می کردیم.در پاسخ به یک قسمت دیگر سئوال قبل شما هم باید بگویم اگر خبرنگار در بطن حادثه بود،اطلاعات خوبی داشت،وگرنه دستش خالی بود،چون منابع اطلاعاتی دیگری مثل اینترنت و یا شبکه های ماهواره ای که مثل امروز نبود. یک موردش را برایتان مثال بزنم. روزی که امام جمعه وقت شیراز،آیت اله سید عبدالحسین دستغیب، با انفجار بمب به شهادت رسید، در فاصله زمانی بسیار کوتاهی شاید کمتر از نیم ساعت، من و عکاس روزنامه ، خودمان را به محل حادثه رساندیم. از تکه پاره های بدن ایشان و همراهانش در بیمارستان شیراز(شهید بهشتی)، عکس و گزارش تهیه کردیم  که در ویژه نامه خبر به چاپ رسید. این ویژه نامه، به نظرم از اسناد تاریخی سالهای آغازین جمهوری اسلامی است ؛ عکس هایی منحصر به فرد که تصور نمی کنم بعداً هم جایی چاپ شده باشد..

در راستای تهیه گزارش و خبرها، گاه خبرنگار مجبور می شد با انواع خطرها دست و پنجه نرم کند.  یک نمونه اش مربوط می شد به بلوای خوانین فارس و مخصوصاً« خسرو قشقایی»  که نهایتاً‌ با مقاومت سپاه مجبور به عقب نشینی شدند. ما برای این که بتوانیم از دل حادثه که تقریباً حوالی فیروزآباد بود گزارش مستقیم تهیه کنیم، به اتفاق دو خبرنگار دیگر و یک جیپ متعلق به خبرگزاری پارس(ایرنای فعلی) تا عمق مواضع عوامل  مسلح خوانین  میان راههای صعب العبور کوهستانی پیش رفتیم و این در حالی بود که هرآن ممکن بود مورد اصابت گلوله افراد مسلح قرار بگیریم.

می خواهید بگوئید با اشرار هم گفت و گو گرفتید؟

به نظرم برای مستند سازی گزارشمان لازم بود. کاری که رسانه های حرفه ای دنیا انجام می دهند.

برایم خیلی جالب است که بدانم چگونه نزد آنها رفتید.به هر حال ریسک بود.شما را به عنوان خبرنگار چگونه شناختند؟

همانطور که اشاره کردم،وسیله نقلیه ما جیپ خبرگزاری پارس بود که آرم خبرگزاری داشت و این آرم هویت خبرنگاری ما را مشخص می کرد.البته ما مجبور شدیم با ایست یکی از افراد مسلح سر یک پیچ کوهستانی توقف کنیم و آنها ما را به قرار گاه خود ببرند.

واقعا نترسیدید؟

نمی دانم!شاید ماجراجویی های جوانی به ما جرات می بخشید.

حرف آنها چه بود؟

پرونده خسرو قشقایی به عنوان عامل CIA مطرح شده بود و عوامل او از این طریق می خواستند با نظام درگیر شوند.ما نیز به عنوان رسانه باید حرف آنها را می شنیدیم.

و حرف آنها را منتشر کردید؟

تا آنجایی که خطوط قرمز روزنامه اجازه می داد.

شما از معدود خبرنگارانی هستید که فضای جنگ و جبهه را نیز تجربه کرده اید….

۲ بار به عنوان گزارشگر به جبهه رفتم. این بیشتر به علاقه شخصی خودم بر می گشت. احساس می کردم حضور در جبهه  و انتشار دلاوری های رزمندگان کمترین وظیفه ای است که یک خبرنگار در راستای جانفشانی های آنهادارد. بار دومی که به جبهه رفتم، فاصله کوتاهی پس از آزاد سازی فاو بود. هنوز جنازه ها بر آب اروند شناور بودند و با وجود تهدیدهای مکرر دشمن، چنان روحیه مقاومتی در رزمندگان مشاهده می شد که انسان به آن رشک می برد.به هرحال، این بخشی از رسالت ما بود که  به عنوان یک خبرنگار حقایق جنگ را منتقل کنیم. یک خاطره هم نقل کنم از مقر لشکر ۱۹ فجر در سه راه کوشک. در شبهای جمعه ای که حاج کاظم محمدی، که اتفاقاً سفر پر خاطره نخستینم به جبهه با ایشان بود، مراسم دعای کمیل داشت، بیشترین شور و دل شکستگی را بچه های گروه تخریب از خود نشان می دادند. اصلاً در جبهه همه چیز حتی با فضای دهه ۶۰ شهرها که رنگ و رویی متفاوت از امروز داشتند، فرق داشت.و وقتی برمی گشتی واقعاً دلت می گرفت. باید می بودی تا می دیدی. من دوباری را که به عنوان خبرنگار جنگ به جبهه ها رفتم،جزو بهترین خاطراتم از سالهای روزنامه نگاری ام می دانم. 

واقعا مدیران دولتی هم به جبهه سر می زدند؟

طبیعی است اما برخی اوقات آن گونه که تبلیغ می شد نبود.منظورم این است که گاهی مسئوولی با عنوان سرکشی به جبهه ها می آمد،اما مقصد آخر او اهواز بود و هرگز پا به جبهه نمی گذاشت!

دوست دارم برگردیم به درگیری های دهه ۶۰ ،اتفاقاتی که برای خوانندگان جوان ما می تواند جالب باشد.در صورت امکان به  زوایای پنهان این در گیری ها اشاره کنید.

یک بخش، درگیری هایی بود که در اوایل دهه ۶۰ بین گروه های سیاسی معاند ونظام وجود داشت و بخش دیگر، اختلافاتی بود که کم و بیش بین جناح های درون نظام  وجود داشت.در مورد گروههای معاند نظام، موضع گیری روزنامه کاملاً مشخص بود. اما در مورد اختلافات جناح های درون نظام، ماهیت روزنامه به گونه ای بود که می خواست هردو جناح را برای خود نگه دارد.

نهادهایی مثل سپاه پاسداران پشت سر کدام طیف بودند؟

خوب به عقیده من سپاه ماهیتاً موضعی بی طرف داشت. ولی نمی شود نادیده گرفت که بخش هایی از بدنه سپاه، آن روزها گرایش به طیف دستغیب ها داشتند.

خارج از درگیری های مرسوم با گروهک‌ها، بچه های سپاه بیشتر با چه طرز تفکری موضع گیری داشتند؟

شاید مهمترین درگیری آن موقع سپاه شیراز با نهاد های درون نظام، در گیری آنها با حاکم شرع بود.همانطور که پیشتر گفتم،فرمانده سپاه آن موقع یعنی آقای دکتر «مسعود خاتمی» با  حاکم شرع که « حجت الاسلام عندلیب» بود درگیری داشت.

علت این درگیری مشخصا چه بود؟

بند «ج» قانون اساسی. از نظر سپاه،حاکم شرع به خوانین و زمین داران گرایش داشت و از این رو، به این بند قانون اساسی پایبندی نداشت. اماسپاه دغدغه اجرای بند «ج» قانون اساسی را داشت.

موضع شما و روزنامه چه بود؟

موضع من به عنوان یک خبرنگار که از دل انقلاب بیرون آمده بود و شعارهای انقلاب همچنان  در ذهن و دلش بود که باید در مقابل هر نوع ستمگری و زالو صفتی، خواه از سوی خوانین باشد و خواه سرمایه داران مدرن باید ایستاد، کاملاً مشخص بود. خوب، عقیده ام این بود که سپاه  در این راستا حرکت می کرد.اما روزنامه شاید به دلیل اینکه حاکم شرع بخشی از قوه قضائیه بود،خیلی موضعش نقد او نبود . قضیه ای که گفتم، نهایتاً باعث متواری شدن حاکم شرع از شیراز شد. من بعد از آن، با او که به یکی از روستاهای اطراف شیراز گریخته بود، قرار ملاقات و مصاحبه گذاشتم.

موفق شدی مصاحبه ات با او را منتشر کنی؟

تا آنجایی که یادم می آید بله، چون رسالت روزنامه نگاری ایجاب می کرد که پای صحبت های او هم بنشینیم.

غیر از بحث جبهه و جنگ می خواهم بدانم دغدغه مسئوولین نهادهای مختلف در دهه ۶۰ چه بود؟دغدعه هایی مثل گرانی،عمران و…

دغدغه گرانی آن موقع مثل حالا نبود.البته کمبودها بود، اما جامعه به سمت مصرف گرایی تمایل نداشت. مصرف گرایی مذموم بود. مثلاً یادم است سریالی که آن روزها با عنوان«پاییز صحرا» از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد، به خاطر همین مساله مورد انتقاد شدید روزنامه هایی چون جمهوری  اسلامی قرار گرفت. به هرحال، اگر ساعت ها هم توی  صف بودی، اما زندگی روال طبیعی تری داشت و فکر می کنم با وجود جنگ و بمباران شهرها، دل مردم بسیار شادتر بود و مهربانی و صمیمیت‌ را می شد در اغلب چهره ها دید. به طور مشخص اشاره کنم، مقرصاحب الزمان در شیراز، هم محل اعزام نیرو بود و هم کمک های مردمی. گاهی وقت ها می دیدی پیرزنی از فقیرترین نقطه شهر، با یک قوطی تاید و مثلاً دو کیلو شکر – تمامی آنچه در توان داشت- می آمد و آن را به جبهه ها اهدا می کرد. یک نمونه دیگر ساده زیستی را بگویم، شهید دستغیب، در خانه ای کلنگی واقع در کوچه پشت مدرسه خان، در محله گودعربان، زندگی می کرد.خانه، در کوچکی داشت که با چند پله می رسید به اتاق محقر امام جمعه. گاهی که به دیدنش می رفتیم، مسؤولیت پذیرایی را خودش بر عهده می گرفت.مسوولین مملکتی هم در همین خانه با امام جمعه دیدار می کردند: شهید بهشتی، وزرای دولت شهید رجایی و…

همکاری و هم دلی مردم هم درآن سالها از خیلی جنبه ها قابل تأمل است. برای همین هم هست که از دهه ۶۰ همواره بعنوان دهه طلایی انقلاب یاد می کنند. آن سالها شهری مثل شیراز همواره در معرض حمله های هوایی و موشک باران رژیم بعثی عراق قرار داشت و شنیدن آژیر قرمز دیگر تقریباً برای همه گوش ها آشنا بود. آنقدر که بعضی ها حتی زحمت رفتن به پناهگاهها هم به خود نمی دادند. اما نکته قابل توجه اینجاست که پس از هرحمله هوایی، مردم بلافاصله داوطلبانه در محل حاضر می شدند تا احیاناً به بیرون آوردن بدن های زخمی ویا کشته شدگان از زیر آوار کمک کنند. من به  عنوان خبرنگار بارها شاهد این صحنه ها بودم. نمونه اش اصابت موشک دشمن به ساختمانی نزدیک بیمارستان زینبیه در دروازه قصابخانه بود و سراسیمگی مردم برای نجات مجروحین احتمالی از زیرآوار.

البته در مورد مسائل عمرانی  باید بگویم که در آن زمان اختلافاتی بود. مثلاً دکتر نقره کار شیرازی استاندار فارس که در طیف راست بود، از طیف مقابل گلایه می کرد که مانع فعالیت های عمرانی شهر هستند. استاندار می گفت : تا یک بولوار را چراغانی می کنیم  فوری می گویند  برگشته اید به جشن های ۲۵۰۰ ساله !

با تشکل های دانشجویی هم در تعامل بودید؟مثلا با اعضای این تشکل ها گاهی گفت و گو هم می کردید؟

بله. به گمانم اولین مصاحبه با «عطاالله مهاجرانی» را من انجام دادم. او به همراه «صباح زنگنه» کاندیدای «سازمان دانشجویان مسلمان شیراز»برای مجلس شورای اسلامی بودند.سال های ۶۰-۵۹ بود و هنوز در روزنامه کارکنان زن با حجاب نبودند.در حین مصاحبه نگران بودم مبادا یکی از این  خانم ها یک وقت سرزده وارد اتاق مصاحبه شود.  از بخت بد، یکی از کارمندان زن، مرتب به اتاق مصاحبه ، که اتاق خود واحدی پوربود، می آمد و من خودم را می خوردم. البته آقای مهاجرانی و صباح زنگنه، عکس العملی هم نشان ندادند. چون کلیت جامعه هنوز به سمت حجاب نرفته بود و حتی در برخی ادارات هم رعایت نمی شد. بعداً بخشنامه آمد که کارمندان زن باید حجاب اسلامی را رعایت کنند. البته با کسانی که حجاب نداشتند،از همان ابتدا توسط مردم‌ در سطح شهر برخورد می شد.

موضوع مصاحبه چه بود؟

مواضع و اهداف سازمان دانشجویان مسلمان در انتخابات مجلس.

این مواضع چه بود؟

خیلی خاطرم نیست ، سالها از آن گذشته است.

هر دو نفر رای آوردند؟

بله و البته آقای حائری هم رای آوردند که البته پس از شهادت آقای دستغیب،حائری امام جمعه شد و آقای مصطفی معین کاندیدای دیگرسازمان دانشجویان مسلمان شیراز در انتخابات میان دوره ای مجلس شورای اسلامی رای آورد و به عنوان نماینده مردم شیراز به مجلس راه یافت.

جالب است هر سه نماینده شیراز،شیرازی نبودند!

خب بله شاید به این دلیل که نگاه دانشجویان به منخبین خود یک نگاه سنتی مبتنی بر بومی و غیر بومی نبود.البته همسر آقای معین شیرازی بودند اما آن روزها شرایط مثل الآن نبود اگرچه  در شیراز بین  دستغیب   و حائری   خط کشی وجود داشت اما این خط کشی در کل مثل امروز نبود.

یکی از بحث های جنجال برانگیز دهه ۶۰ بحثی بود که «نعمت اله تقا» استاندار وقت فارس مطرح کرد و خواستار کشت گوجه و بادمجان در بولوار زند و میادین شیراز شد!بحثی که منتقدین او همواره به عنوان یک آشنه پاشیل به آن نگاه می کنند.جریان چه بود؟

البته بد هم نمی شد! اما از شوخی که بگذریم، آن موقع دوستی داشتیم به  نام دکتر «احمد احمد نژاد» که  مدرس دانشگاه و از بستگان شهید دکتر «فیاض بخش» وزیر بهداری دولت شهید رجایی  هم بود. این آقای احمد نژاد که  یکی دوبار هم کاندیدای مجلس شد ، تکیه کلامی داشت که می گفت باید به دست تمام دانشجویان یک بیل داد تا قدر کار و تلاش را بدانند. می خواهم بگویم این تفکر آن موقع رایج بود. گفتمان دهه ۶۰ گفتمانی مبتنی بر کار،زحمت و تلاش شبانه روزی به دور از تجملات بود.

ببینید منظور من شخص تقا نیست او نماینده یک طیف فکری بود!

اگر می خواهید بگوئید این تفکر مربوط به موتلفه است باید بگویم راجع به جناح مقابل هم همین موضوع را می گفتند.مثلاً استاندار راست گرایی چون نقره کار شیرازی گله می کرد که طیف چپ هامانع از چراغانی و حتی گلکاری باغچه های شهر هستند، چرا که آن را طاغوتی می دانند. بنابراین، ،شاید خیلی هم غریب نبود که تقا از کاشت بادمجان و گوجه در بولوار زند سخن بگوید.

البته دوست ندارم رنگ و بوی این گفت و گو را سیاسی کنم اما تفکری که مخالف چراغانی کردن بولوار زند بود به لحاظ سیاسی به چپ ها گرایش نداشت که امروز از تفکر وی به عنوان یک تفکر ضد چپ یاد می کنند،کاری هم به درست یا نادرست بودنش ندارم و در حیطه بحث ما هم نیست بنابراین سؤال را تغییر می دهم .واقعا این دعوای لفظی و سیاسی بین گروه ها به شکلی که امروز هست آن موقع هم وجود داشت؟

در شیراز شاید اوضاع از امروز هم بدتر بود به عنوان نمونه خاطرم می آید یک بار در حرم مطهر شاهچراغ یکی از طلبه های آقای سید علی محمد دستغیب زد زیر عمامه آقای حائری، طوری که عمامه ایشان زمین افتاد.  این درگیری هادر شیراز همیشه بود.هم دهه ۶۰،هم دهه ۷۰ و بعدها تا امرو ز .

به خودتان برگردیم!چه شد که روزنامه خبر را رها کردید و «صبا» رفتید.روزنامه ای که مشخصا ارگان چپ ها بود.

ببینید، من اصولاً اعتقادی به این ندارم که هرکس چپ است، در موضع حق است و هرکس راست، خلاف آن. در هردو طیف انسان های خوب کم نیستند. برخی اصول گرایان را می توانم نام ببرم که در امور خیر همواره پیشگام بوده اند، چپ گرایانی هم می شناسم که انسان‌هایی فرهیخته و قابل احترام اند. من به واسطه یک  پژوهش فرهنگی مدتی با مرکز گفتگوی تمدن‌ها که متولی آن رئیس جمهور دولت اصلاحات آقای خاتمی بود، در ارتباط بودم، فضایی دلنشین با انسان‌هایی دوست داشتنی؛ اگر حمایت‌های این نهاد نبود، پژوهش من  موسوم به« آینه جادویی خیال: پژوهشی در قصه های پریان جهان »،  هرگز صورت تحقق به خود نمی گرفت. این تحقیق بعدها هسته کتاب مفصلی شد که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت، برگزاری نشست‌ درنمایشگاه بین المللی کتاب تهران در سال ۱۳۹۰،اهدا جایزه و در نهایت،پیشروی‌  تا مرحله دوم داوری جایزه جلال آل احمد، یعنی گران ترین جایزه ادبی کشور. تقریباً همه مطبوعات کشوری راجع به آن نوشتند، غیر از مطبوعات فارس! به هرحال فکر می کنم مطبوعات فارس هنوز هم در چنگال آماتوریسم و باندبازی های  غیر حرفه ای  اسیرند. به همین خاطر، من سالهاست،  هروقت چیزی می نویسم، مقاله ای، داستانی، ترجیح می دهم آن ها را درمجلات و روزنامه های تهران چاپ کنم. به هرحال، از اصل قضیه دور نشویم.رفتن من به صبا را به حساب گرایش چپ گرایانه ام نگذارید. من چه در طول حرفه خبرنگاری ام و چه حالا، همواره از گرایش های جناحی ‌دوری کرده ام. این به معنی نداشتن تفکر سیاسی نیست. من در تمام طول عمرفعالیتم به عنوان یک خبرنگار و نویسنده، همواره یک مساله اساسی را ملکه ذهن خود قرارداده ام و آن، عدالت اجتماعی است. چیز دیگری برایم به اهمیت این مسأله نیست این را هم بگویم که به شدت از سرمایه داری متنفرم. میزانم برای عدالت اجتماعی ، هم حضرت علی (ع) است و کلام حق  ایشان در نهج البلاغه؛ بنابراین، هر طیفی که به این تفکر نزدیک باشد، مخلصش هستم. زمانی هم که به صبا رفتم، همین احساس را راجع به روزنامه حجت الاسلام منتجب نیا داشتم.  پس از راه اندازی روزنامه «صبا»، زمانی که «جهانبخش ثواقب» هنوز سردبیر آن بود،  من ابتدا برای صبا صرفاً مقاله می نوشتم وآقای واحدی پورهم،عکس العملی از خود نشان نمی داد، شاید هم اصلاً مقاله ها را نمی دید . تا این که یک روز خانم فاطمه خادم شیرازی که آن ایام معاون ثواقب بود و هنوز سردبیر نشده بود،  تماس گرفت و گفت:مسئوول ثبت اسناد کشور در هتل هما جلسه مطبوعاتی دارد،ما خبرنگار نداریم اگر می شود،برای صبا مصاحبه  تهیه کنید.من که در رودربایستی قرار گرفته بودم،پذیرفتم و در آن جلسه شرکت کردم.از روزنامه خبر نیز «بهمن پگاه راد»آمده بود و من به او اشاره کردم که بهتره  واحدی پور چیزی از این موضوع نفهمد، چرا که این صرفاً یک مورد اتفاقی است و قرار نیست دیگر برای صبا مصاحبه و گزارش تهیه کنم، او هم به من اطمینان داد.تا اینکه ظاهرا همان روز جلسه مطبوعاتی از تلویزیون پخش شده بود و واحدی پور که فیلم جلسه را دیده بود،با تعجب گفته بود:چرا از روزنامه ما(خبر) دو خبرنگار شرکت کرده؟پگاه راد می گوید:برفر از طرف «صبا» آمده بود نه «خبر»! همین موضوع باعث اختلاف من و واحدی پور شد و به حالت قهر از خبر بیرون آمدم.

یعنی اخراج نشدی؟

نه، خودم بیرون آمدم. هرچند واحدی پور‌ ظاهراً هم بی میل نبود دوباره به خبر برگردم. اما ترجیح دادم دیگر برنگردم. 

چرا؟

دوست داشتم محیط دیگری را در فضای خبری تجربه کنم.روزنامه صبا به نظرم به ایده هایم نزدیکتر می آمد. هرچند اعتراف می کنم دلم گاهی برای روزنامه خبر و همکاران سابقم تنگ می شد.

به لحاظ مالی چی؟کدام روزنامه بیشتر تو را تامین می کرد؟

روزنامه صبا حدودا دو برابر خبر پیشنهاد حقوق داد.هرچند پرداخت ها در خبر خیلی منظم تر بود.

چند می گرفتی ؟

در شروع فعالیتم هزار تومان اما آن سال مورد اشاره که سال ۶۹ بود از خبر حدود ۱۰ هزار تومان می گرفتم و البته صبا به من پیشنهاد ماهیانه ۱۸ هزار توان داد.

پس می شود گفت مسائل مالی در رفتن شما به صبا بی تاثیر نبوده!

نه ، مسأله این بود که احساس می کردم .در صبا مانور بیشتری برای نوشتن دارم.من جوان بودم و‌ آرمانخواه و دلم می خواست به معنی واقعی کلمه، خبرنگار باشم. قلمم برایم ارزش داشت، بنابراین، رؤیایم این بود که  فضای بازتری برای نوشتن پیداکنم. البته این را   بگویم که پیدایش صبا اساساً به این خاطر بود که تریبونی برای تبلیغات انتخاباتی منتجب نیا باشد و بنابراین، نمی شد به تداوم آن دل بست.

پس از ورود به صبا نوشته ها و گزارش های شما چه تفاوتی کرد؟به هر حال با توصیفی که شما داشتید به نظر می رسد خط قرمزهای «صبا» کمتر از« خبر » بوده است.

دقیقا همینطور بود.آن اواخردر خبر فضای ایدآلی برای نوشتن وجود نداشت. با وجودی که برای واحدی پور و روزنامه اش احترام قائل بودم، اما احساس می کردم در نهایت شده ایم  میرزا بنویس. این در حالی بود که فکر می کردم صبا رویاهای مرا بعنوان یک روزنامه نگار مستقل عملی می سازد.البته صبا هم منعکس کننده مواضع یک جناح مشخص بود،این  البته ایرادی نداشت چون اساسا به نوعی یک روزنامه حزبی بود اما مهم در  مسائل اجتماعی و فرهنگی بود که می توانستم بی طرفانه  و مستقل بنویسم.در صبا هم که بودم، سعی می کردم روزنامه نگار جناحی نباشم.

آقای «پورعلی» هم در «صبا» با شما همکار بودند؟

بله آن موقع مقاله می نوشت و آمدن من به جهاد دانشگاهی هم به واسطه او بود.بعد ها آقای پورعلی با خانم شیرازی ازدواج کردند.این را هم بگویم که من به جهاد دانشگاهی آمدم، چرا که احساس می کردم بخشی از خلاقیت هایم صرفاً در آنجا به بار می نشیند.در بدو ورود به این سازمان، شدم مسؤول اداره سمعی بصری و  انجمن فیلم. دیگر مجبور نبودم هرروز وقتم را‌صرف‌نوشتن خبرها و گزارش‌هایی کنم که به خیلی از‌آنها علاقه ای نداشتم. حالا برایم هرروز یک اتفاق تازه بود. دیدن فیلم های بزرگ تاریخ سینما، خواندن‌، نوشتن ‌و گفتگو کردن در باره ی آنها و به صحنه بردن لااقل چند ماهی یک نمایشنامه. در جهاد دانشگاهی ، حجم مطالعاتم هم بسیار بالاتر رفت و سرعت گرفت. سعی کردم زبان های جدیدی مثل آلمانی و فرانسه را بیاموزم وتا می توانم خودم را بخصوص در حوزه مسائل تئوریک ادبی و هنری تقویت کنم.

از همکاران دیگر خود در صبا هم اسم می برید؟

تنها نویسنده و خبرنگار تمام وقت صبا من بودم، بقیه به طور پاره وقت برای آن مطلب و مقاله می نوشتند. یکی از آنها  «حمید بهمنی» بود که الآن فیلمساز  سینمای دفاع مقدس است.بهمنی آن موقع دانشجوی سینما بود و به اسم «بهمن حمیدی» مقاله می نوشت.

به نظرم بهمنی در حال حاضر یک نیروی چپ به لحاظ تفکری نیست.

آن زمان هم نبود. اما انسانی باورمند است. من با برادر دیگرش ، حبیب اله هم که فیلمساز است، کم و بیش آشنایی دارم.آشنایی مان به واسطه یک فیلمنامه صورت گرفت. درکل، انسان هایی هستند پایبند به مرام و عقیده شان. 

پس با این وجود می شود گفت صبا آنچنان هم که شما می گوئید خیلی هم جناحی نبود.

ببینید صبا در مسائل سیاسی چپ بود، اما در مورد مسائل فرهنگی سعی می کرد از آرمان های فرهنگی انقلاب دفاع کند.

منظورتان این است که به نقد فرهنگی می پرداخت؟

دقیقا .

خُب نقد که ایرادی ندارد!شاید منظورتان این است که فحاشی می کرد!

فحاشی نه اما نقدها  یکجانبه و بسیار تند بود!

این نقدهای تند را چه کسی می نوشت؟

باید اعتراف کنم برخی از آنها را خود من می نوشتم. بخشی به این خاطر که روزنامه نگار ذاتاً ماجراجو است، بخشی هم از سر اعتقاد بود. باور من همواره بر مبارزه با دو جریان انحرافی در فرهنگ بوده: یکی شبه روشنفکری پرمدعا ، اما تو خالی، تاکید می کنم شبه روشنفکری و نه روشنفکری راستین که شدیداً به آن ادای احترام می کنم؛ و دوم، لمپنیسم فرهنگی.

 نمونه ای از این نقدها را اسم می برید؟

بله.به عنوان مثال زمانی که شایعه شده بود هنرپیشگان قدیمی و سوپر استار های سینمای سابق قرار است به بدنه سینمای بعد از انقلاب برگردند،یعنی همان لمپنیسمی که عرض کردم،  نقدی با عنوان «بی بته ها باز می گردند»،نوشتم که سروصدا هم به پا کرد. .البته این اعتقادم را سالها قبل از آن، در مقاله دیگری در خبر هم بیان کرده بودم که باعث عکس العمل عده ای از مسؤولین آن زمان هم شد. آنها می گفتند آقایی که شما علیه او نوشته اید، یعنی مرحوم  ایرج قادری، نزد آقای هاشمی رفسنجانی توبه کرده و حالا می خواهد به سینمای انقلاب خدمت کند. قادری تازه دادا را ساخته بود و من احساس می کردم برخلاف دیدگاه این آقایان، ‌ قادری   همان قادری قبل از انقلاب است و همان ابتذال فیلم فارسی های پیش از انقلاب او، در کارهای بعد از انقلابش هم حضور دارد. ولی به هرحال با پافشاری آقایان‌، چند شماره بعد نامه جوابیه ایرج قادری خطاب به من در روزنامه خبر چاپ شد . که البته لحنی احساسی و پر از گلایه داشت.بگذارید این را هم بگویم که امروز باید در مقابل جریان مبتذل فیلمفارسی جدید، یعنی نوارهای متحرک آشغالی که تحت عنوان کمدی های مثلاً جواد رضویان ، به وفور دربقالی ها و سوپرمارکت ها شاهدش هستیم، به همان فیلمفارسی های امثال ایرج قادری پناه برد. قادری در «می خواهم زنده بمانم»اش نشان داد که لااقل چیزی از درام و الفبای سینما می داند.

تفاوت خبر و صبا؟

واحدی پور یک ژورنالیست حرفه ای است، ژورنالیستی که کارش را خوب بلد است. شما نگاه کنید توی این سی و اندی سال، خبر با وجود تمامی فراز و نشیب ها، حتی یک شماره هم توقیف نشده است.نمی دانم این را می توان به حساب هوشیاری واحدی پور گذاشت یا خنثی بودن روزنامه اش، اما این چیزی از پختگی او بعنوان یک روزنامه نگار باسابقه نمی کاهد. اما منتجب نیا، پیش از این که روزنامه نگار باشد، یک سیاستمدار است. او روزنامه را در جهت اهداف سیاسی اش می خواست و احیاناً حالا هم اگر روزنامه ای منتشر کند، همین عقیده را دارد. و این بسیار طبیعی است. در همه دنیا همینطور است. اگر صبا بر محور اهداف سیاسی می چرخید، اهرمی که خبر وگردانندگانش را به پیش می رانده و می راند، مالی و اقتصادی است.

اما کسی مثل «بهمن پگاه راد» هم از بچه های خبر است که به هر حال دستی بر ادبیات دارد و در حوزه ادبیات کودک آثاری منتشر کرده.

ولی در حوزه روزنامه نگاری گمان نمی کنم آن تأثیر گذاری که باید، داشته است.

بعد از کار در صبا و مواضع خاص آن روزنامه برخورد مسئوولین با شما به عنوان یک خبرنگار با سابقه چگونه بود؟

طبیعی بود‌که برخورد مسؤولین تغییر کند. خیلی هاشان، صبا را‌روزنامه ای تندرو، نظیر جهان‌اسلام می دانستند.  البته برخی از مسئوولین که مواضع آنها با مواضع روزنامه یکی بود ، طبیعتاً خوب استقبال می کردند.

در انعکاس اخبار مثلا درگیری های جناحی در استان،به نظر می رسد که طبیعی بوده صبا از مواضع چپ دفاع کند.

صبا در نشر اخبار بی طرف بود اما در تفسیر و گزارش ها معمولا موضع جناحی داشت. با این وجود، صبا چندان دوام نیاورد تا در فضای ژورنالیسم شهر و استان تأثیر گذار باشد. بعد از تعطیلی صبا ، تعدادی از دوستان، که در یک مقطع(دهه هفتاد) هم مجله‌ای به نام «شیراز» منتشر کردند که من نیز عضو شورای نویسندگانش بودم، جلسه ای با آقای منتجب نیا در خانه برادر ایشان، برگزار کردند که من هم که از طرف دوستان به عنوان سردبیر پیشنهادشده بودم، حضور داشتم. قرار، انتشار مجدد روزنامه بود. قرار بود تیم جدید، صبا را در شکلی نو اما با همان رویکرد سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مورد باور منتشر کند. اما بر سر مسائل مالی به توافق نرسیدیم. یعنی دوستان بودجه ای را پیشنهاد کردند که من از همان ابتدا مطمئن بودم منتجب نیا زیر بار نمی رود. البته در دور نخست دولت اصلاحات، آقای منتجب نیا صبا را با عنوان«نسیم صبا» در تهران منتشر کرد که این بار هم دوام چندانی نیاورد.  به هرحال، بعد از تعطیلی صبا، من کار روزنامه نگاری را به صورت حرفه ای بوسیدم و کنار گذاشتم و حالا دیگر فقط بر اساس نیاز دل و اندیشه خودم می نویسم. البته بگذارید یک نکته هم اینجا بگویم: همان سالهای کار در خبر، دقیقاً زمستان ۱۳۶۴، هیاتی از سوی خبرگزاری جمهوری اسلامی به شیراز آمده بودند برای انتخاب یک خبرنگار جدید جهت دفتر این خبرگزاری در شیراز و دوستان دفتر فارس هم لطف کرده مرا پیشنهاد کرده بودند. با من تماس گرفته شد و من پس از مدت کمی دودلی، جواب منفی دادم ، چون آن زمان احساس می کردم رها کردن خبر و رفتن به خبرگزاری، جوانمردانه نیست.بعدازآن یکی از خبرنگاران خبرگزاری موسوم به آقای صف آرا که دوستم بود، حتی به در خانه مراجعه کرد که نظرم را عوض کند، ولی باز گفتم نه.  این تفکر آن زمانم بود. جالب است بدانید آقایی که به جای من به خبرگزاری رفت، مدتی بعد عازم افغانستان شد و بعد هم به سرپرستی دفتر خبرگزاری در لندن رسید. به هرحال، من استاد فرصت سوزی ها بوده ام ، اما تازگی ها یاد گرفته ام که دیگر چندان غصه گذشته ها را نخورم.

اگر فرصت این که یک بار دیگر به دنیا بیایی را به دست می آوردی، آیا همین مسیر را ادامه می دادی؟

این سؤالی است که بارها به ذهن خود من هم آمده و پاسخش خیربوده. هیچوقت به سراغ حرفه روزنامه نگاری نمی رفتم. همانطور که گفتم من استاد فرصت سوزی ها بوده ام و دوران همکاریم با خبر، نمونه بارز آن است. روزنامه هیچ چیز به من نداد و خیلی چیزها را از من گرفت. اگر دنبال روزنامه نگاری نرفته بودم، می توانستم علائق شخصی ام، سینما، موسیقی و ادبیات را با حدت بیشتری دنبال کنم و کلاً تمامی زندگیم را صرف هنر می کردم؛ مخصوصاً موسیقی کلاسیک که همه‌ی فکر و ذکر این سالهایم شده است.برای من گوش دادن به قطعه ای از باخ یا موتسارت، با همه ی لذت‌های مادی دنیا برابری می کند. اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم ، همه ی آن کارهایی را می کردم که تا حالا نکرده ام؛ مثلاً یادگرفتن سازهایی نظیر «ابوآ» و «ویولونسل»، پی گیری جدی نقاشی ودنبال نمودن جدی تر تعلیماتم در زمینه سازمورد علاقه ام، پیانو، که مدتی است رهایش کرده ام. اگر دنبال روزنامه نگاری نرفته بودم، شاید به جای دو-سه کتاب، تا حالا دهها رمان خوب ادبیات دنیا را ترجمه کرده بودم، دهها شعر ناسروده سروده بودم. بگذارید آرزویم را در یک عبارت بیان کنم: یک فیلمساز لهستانی هست به نام لخ ماژوفسکی که من بعد از دیدن «آسیاب و صلیب»او، شیفته اش شدم. این آقای لخ ماژوفسکی، هم فیلمساز هست(فیلمنامه نویس، کارگردان، فیلمبردار)، هم آهنگساز است(موسیقی فیلمهایش را همه خودش می نویسد)، هم نقاش و هم رمان نویس و شاعر و لیبرتو نویس اپرا. یک هنرمند چند وجهی بودن، رؤیایی است که هر سودایی هنر  می تواند در سر داشته باشد.

وسخن پایانی؟

از این که وقت گذاشتی و به پای  حرفهایم نشستی ، صمیمانه و قلباً سپاسگزارم.

 

خروج از نسخه موبایل