خانه » اخبار ویژه » مسعود رهبری :بنیادگرایی تجلی همان نص گرایی و اشعری گری در دوران معاصر است/ مبادی عقلانی و موازین اخلاقی در پای هیچ امر مقدس دیگری قربانی نمی شوند/ وسعت خشونت ها در جوامع غیر دینی بسیار بیشتر از جوامع دینی بوده است

مسعود رهبری :بنیادگرایی تجلی همان نص گرایی و اشعری گری در دوران معاصر است/ مبادی عقلانی و موازین اخلاقی در پای هیچ امر مقدس دیگری قربانی نمی شوند/ وسعت خشونت ها در جوامع غیر دینی بسیار بیشتر از جوامع دینی بوده است

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=8028

خبر پارسی – مسعود رهبری دانش آموخته ی کارشناسی ادبیات عرب از دانشگاه قم ، کارشناسی ارشد فلسفه و کلام اسلامی از دانشگاه شیراز و دانشجوی دکترای حکمت متعالیه ی دانشگاه اصفهان می باشد و همزمان تحصیلات حوزوی را نیز تجربه کرده است. وی دبیری انجمن اسلامی دانشجویان قم را در کارنامه دارد و هم اکنون معاون سیاسی «سازمان عدالت و آزادی ایران اسلامی» و رئیس منطقه ی فارس این سازمان است وی در باب مباحث مطرح در فلسفه ی دین ، کلام جدید و تاریخ نواندیشی دینی مطالعات پردامنه ای دارد و آثاری نیز در قالب مقاله ، کتاب و ترجمه به چاپ رسانده است .همکاری او با دکتر قاسم کاکایی و اشکان بحرانی در ترجمه کتاب «هنگام نیایش چه کنیم؟» اثر ونسان برومر فیلسوف دین معاصر از این جبه است. مصاحبه پیش رو که مجله شاخه طوبی آن را منتشر کرده،به بررسی دیدگاه وی پیرامون بنیادگرایی پرداخته شده است.
برای طرح بحث، به نظر میرسد از دو گونه اسلام می توان سخن گفت؛ یکی «اسلامِ تکفیری» و دیگری «اسلامِ رحمانی». ویژگی بارز و خصیصه اصلی این دو قرائت از اسلام را چه می دانید و به نظر شما نمایندگان این دو گونه اسلام را امروز در جهان اسلام و به طور مشخص در کشور خودمان کجا می توان سراغ گرفت؟
در یک خوانش از اسلام، که سابقه آن به قرون آغازین تاریخ اسلام برمی گردد، بر ظواهر قرآن و روایات تأکید میشود و هرگونه دخالت عقل یا شهود باطنی در فهم متون مقدس نفی می گردد. صاحبان این خوانش در سودای بازگشت به جامعه بسیط و ابتدایی عصر پیامبر (ع) و خلفا هستند و معتقدند تنها فهم صحیح از اسلام، فهم صحابه و تابعین آنهاست. آنها بیش از آنکه بر حقایق و غایات دین توجه کنند، در پی کسب هویت از طریق قالب ها، آیین ها و احکام عملی اسلام هستند. اجتهاد و تطبیق احکام اسلامی با شرایط زمان و مکان در نظام ذهنی آنها جایی ندارد و هرچه در صدر اسلام از پیامبر یا خلفا (و یا اصطلاحاً سلف صالح) سر زده باشد، در نظر آنها جزو ذاتیات لایتغیر دین است. این گروه، هر قوم و جماعتی را که خوانش آنها را نپذیرد،به کفر متهم کرده، جهاد در برابر کفار را واجب می دانند. مدارا با دگراندیشان و دگرباشان کوچکترین جایگاهی در تفکر دینی آنها ندارد و سزای هر کس که تن به خوانش آنها ندهد، مرگ و یا اسارت و بردگی است. صاحبان این خوانش سابقه ای طولانی در تاریخ تحولات فکری اسلام دارند و تحت عناوینی چون «اهل حدیث»، «اشعری ها»، «خوارج»، «وهابیت»، «سلفی ها»، «تکفیری ها» بروز و ظهور داشته اند.
به موازات این خوانش از اسلام، رویکرد دیگری نیز همواره وجود داشته است که عقلانیت را پاس داشته، بیش از افتراق هویتی، بر اتحاد بر سر حقایق بنیادین دینی و مشترکات مذاهب و ادیان تأکید کرده است و بر غایات و آمال و اهداف عالی دین، بیش از ظواهر و قالب ها اهمیت داده است. در این خوانش، آنچه در اسلام، اصیل و ثابت و تغییرناپذیر است اصول و ارزش هایی چون توحید و عدل و احسان و حریت و… است و احکام و قالب های ظاهری، که در اصطلاح، «شریعت» خوانده می شود، در واقع، ابزار و مجرای تحقق آن اصول هستند که چه بسا متناسب با اعصار و بسترهای مختلف تاریخی و فرهنگی، دستخوش اجتهاد و بازخوانی شوند. این گروهْ دانش و حکمت و اخلاق را گمشده ای مؤمنان می دانند که هرجا یافت شود، باید آن را برگرفت. ازاینرو، در نگاه ایشان، انسانهای ناهمکیش نیز چه بسا داشته هایی برای آموختن و برگرفتن داشته باشند و نباید پنداشت که شکل و شمایل و سبک زندگی عصر صحابه جزو لوازم و ذاتیات دین است. مؤمنان صدر اسلام، متناسب با امکانات و آگاهی ها و فرهنگ زمانه شان، مصداقی از جامعه اسلامی را ساخته بودند و مؤمنان عصر مدرنیته نیز می توانند مصداقی دیگر بسازند. سبک زندگی یک دوره تاریخی قداستی ندارد؛ بلکه آنچه مقدس است آرمان ها و ارزش هایی است که باید به سمت آنها در حرکت بود؛ حال این حرکت چه در بیابان و در چادر و بر روی شتر باشد یا در کلان شهر و آسمانخراش و سوار بر مدرنترین وسایل نقلیه. به طور خلاصه، خوانش دوم از اسلام، بر یافته های عقلانی بشر پابهپای دادههای وحیانی ارج میگذارد و به طور مدام، در حال متوازن کردن این دو منبع معرفتی است. شاید بتوان مهمترین وجه تمایز گروه دوم از گروه نخست را باور به عقل و اخلاق فرادینی در رویکرد دوم دانست. در خوانش دوم، که شما آن را «اسلام رحمانی» خواندید، مبادی عقلانی و موازین اخلاقی در پای هیچ امر مقدس دیگری قربانی نمی شوند و یکی از ملاک های صحت برداشت های دینی تطابق آنها با عقل و اخلاق فرادینی است. در این رویکرد، انسان فارغ از اینکه چه دین و آیینی داشته باشد، با موازین عقلی و حسن و قبح اخلاقی آشناست و این آشنایی حتی در انتخاب دین حق، به یاریش خواهد آمد. بنابراین هیچ دینی نمی تواند این دو ملاک بیرونی را نفی و یا بی معنا کند.
حرف و مدّعای اصلی بنیادگرایان دینی چیست و چه تمایزی میان این نوع از بنیادگرایی با سایر نگاه های رادیکال وجود دارد؟
بنیادگرایی تجلی همان نص گرایی و اشعری گری در دوران معاصر است. اگر نص گرایان قدیم در برابر جریان معتزله یا حکما و عرفای اسلامی موضع خصمانه و تکفیری داشتند، بنیادگرایان در برابر فراورده های عقل مدرن صف آرایی کرده اند. آنها اندیشه مدرن را مطلقاً نفی می کنند و از مبارزه تبلیغاتی و سیاسی و حتی مسلحانه با کلیت غرب مدرن، کسب هویت می کنند. بنابراین بنیادگرایی معاصر را باید به نحوی حاصل مواجه ی مسلمین با تمدن غرب دانست. مسلمانان در فرایند این مواجهه، به دو طیف مهم فکری تقسیم شدند: گروهی تلاش کردند در پرتو معارف و فراورده های فکری برآمده از خرد خودبنیاد غربی، به بازتعریف و بازخوانی معارف سنتی خود بپردازند و میان این دو آبشخور تمدنی و فرهنگی، آشتی و همزیستی برقرار کنند، که این گروه در ادبیات فرهنگی ما به روشنفکران دینی یا احیاگران دینی یا نواندیشان دینی شهرت دارند. اما گروه دیگر، بازیابی عظمت و عزت مسلمانان در صدر اسلام را منوط به ستیز و سرنگونی کلیت غرب و فراورده های فکری و مظاهر مدنی آن دیدند و راه مبارزه و نفی مطلق مدرنیته و مشی تروریسم را پیش گرفتند که امروزه بنیادگرا خوانده می شوند. البته نباید از یاد برد که منطق استعمار و جهانخواری غربِ جدید و مصائبی چون اشغال سرزمین های فلسطینی و فساد و دیکتاتوری و وابستگی سلاطین و حاکمان اسلامی به دول غربی در رشد و گسترش این جریان و توفیق آن در یارگیری از میان جوانان پرشور و آرمانخواه مسلمان تأثیری انکارناپذیر داشته است.
وقتی به رفتار گروه هایی مثل داعش نگاه می کنیم آنچه به ذهن می رسد این است که برای آنها انسان موجود ناچیزی ست در برابر عظمت اعتقادات و باورها؛ به طوری که می توان برای بسط و گسترشِ باورهای دینی خود، جان آدمیان را که عزیزترین سرمایه اوست نادیده گرفت و دست به هر اقدامی زد. ریشه این تلقی و نگاه را در کجا می بینید؟
همین طور است. در اندیشه ی بنیادگرایان، چنانکه عرض کردم، هیچ حق و ارزش و کمالی بیرون از چتر دین و مذهب حق (که یقین دارند در اختیار آنهاست) یافت نمی شود. دایره رحمت و احسان و مروتْ تنها شامل همفکران و خودی ها می شود و دگراندیشان و دگرباشان، هیچ حق ذاتی و انسانی ندارند. کرامت ذاتی انسان و حقوق بنیادین بشر در اندیشه آنها به شوخی شبیه است. جهان به دو بخش «دارالاسلام» و «دارالکفر» تقسیم میشود، که دارالکفر همان دارالحرب است و جان و مال و نوامیس ساکنان دار الحرب هیچ حرمتی ندارد و هر زمان که ممکن بود می توان به آنها تعرض کرد، مردانشان را کشت، زنانشان را به کنیزی گرفت و اموالشان را به مثابهی انفال و غنائم در اختیار گرفت. ساکنان دارالاسلام هم اگر همکیش باشند، به شرط رعایت دقیق حدود شریعتِ سختگیرانه و نامنعطف آنها در اماناند و اگر ناهمکیش باشند باید به صورت اقلیتی مطیع، طفیلی و تحقیرشده (صاغر)، جزیه بپردازند تا جانشان در امان باشد. در این میان، آنچه داعش را از دیگر گروههای بنیادگرای اسلامی متمایز می کند این است که این فرقه حتی برخی مذاهب و فِرَق اسلامی را از کفار می شمارد و حکم کفار حربی را در باب آنها اجرا میکند. مخصوصاً میزان کینه و نفرت این فرقه از مذهب تشیع منحصر به فرد است و حتی در گروه هایی مثل القاعده نیز سابقه ندارد.
کسانی که بر این باورند که دین در پیدایش و تشدید خشونت در جوامع انسانی نقش دارد معمولا از دو راه به سودِ این باور استدلال می کنند. اول استدلال برمبنای تاریخ دین و دوم استدلال مبتنی بر متون دینی. استدلال اول مدعی ست که تاریخ ادیان پر است از جنگ و خشونتی که دینداران علیه هم کیشان یا هم نوعانِ غیرهم کیش خود به راه انداخته اند.استدلال دوم اما مستقیماً سراغ متون دینی می رود و تلاش دارد نشان دهد خودِ این متون حاوی احکام و آموزه هایی ست که به خشونت توصیه می کند. تا کجا با این دو استدلال همدلی دارید و اگر نه،در پاسخ به این دو استدلال چه می توان گفت؟
به باور من، وقتی از دین سخن می گوییم، باید مراد و منظور دقیق خودمان از این مفهوم را روشن کنیم. گاهی مراد ما از واژه ی «دین»، مجموعه گزاره های موجود در متون مقدس دین است که دارای حجیتِ ایمانی برای مؤمنان است. اما گاه مراد ما از دین، فهم ها و برداشت ها و خوانش های مفسران و عالمان و شارحان دین از آن متون است. گاهی نیز مرادمان مجموعه رفتارها و کنش هایی است که در طول تاریخ حیات دین، از سوی پیروان و مدعیان آن دین انجام شده است. ما وقتی چیزی را به دین نسبت می دهیم، باید مشخص کنیم که متعلق نسبت ما کدامیک از این سه معنای دین است. در باب خشونت در تاریخ دین هم باید این دقت نظر صورت گیرد که این خشونت، به فرض وجود، آیا لازمه آموزه های اصلی و حجیت دار در آن دین است، یا زائیده فهم و خوانش طیفی از شارحان، یا عمل بخشی از پیروان آن دین. من تخصصی در معارف و تاریخ ادیان دیگر ندارم. اما در باب اسلام، بر این باورم که خوانش هایی از اسلام که توجیه گر یا توصیه کننده به خشونتِ ناموجه و غیر اخلاقی هستند، خوانش های موجهی از متن قرآن کریم یا روایات پیشوایان معصوم اسلام نیست و متون دینی پذیرای برداشت های رقیب و بدیل موجه تری نیز می باشد که به نفی خشونت گرایش دارند. تمام مصادیقی که از قرآن یا روایات برای اثبات خشونتآمیز بودن این دین بیان شده است، از دیدگاه صاحبان خوانش رحمانی، مبتلا به ضعف سند یا ضعف دلالت است. البته ممکن است در تاریخ اسلام، خلیفه ای یا فرمانده لشکری یا حاکم و امیری خشونتی ناموجه و غیر اخلاقی انجام داده باشد، که این موارد کم نیست؛ اما باید توجه کرد که اولاً رفتار پیروان دین و مدعیان یک دین لزوماً منطبق بر آموزه های اصیل آن دین نیست، و ثانیاً هیچ دلیلی تا کنون ارائه نشده است که میزان خشونت در جوامع سکولار، کمتر از جوامع دینی بوده است. اتفاقاً قراین و مستندات تاریخی نشان میدهد که وسعت خشونت ها و شرور اخلاقی در جوامع سکولار و غیر دینی بسیار بیشتر از جوامع دینی بوده است. چنگیز و نرون و هیتلر و موسولینی و رهبران کره شمالی و پینوشه و خمرهای سرخ و… هیچکدام برآمده از سنت های دینی برجسته تاریخ نبودند. بنابراین به نظر می رسد متهم کردن ادیان (و به ویژه دین اسلام) به ترویج خشونت، وجه استدلالی محکمی ندارد.
بسیاری از احکام آمده در شریعت در زمان نزول و توصیه، مصداق خشونت نبوده و چه بسا نسبت به عرف و فرهنگ آن روز بسیار مترقی تلقی می شده اند اما امروز مصداق خشونت به شمار می روند. درباره این دسته از احکام چه باید کرد؟
این ادعا که حکمی قطعی در شریعت اسلامی وجود دارد که با معیارهای امروز، مصداق قطعی خشونت ناموجه و غیر اخلاقی شمرده می شود نیازمند اثبات است. من فقیه نیستم و در حوزه های افتا نمی توانم ورود کنم. اما به اجمال می توانم عرض کنم که آن دسته از مجازات های اسلامی که به ظاهر خشن می نمایند، عموماً مشروط به طی پیچ و خم های ظریف و دقیق و عملاً ناممکن اثبات جرم هستند و در عالم واقع، اگر به مرّ شرایط اثبات جرم توجه شود، زمینه اجرای این احکام بسیار به ندرت پیش میآید و یا اساساً پیش نمی آید. مثلاً فرض کنیم یکی از احکام قطعی و تردیدناپذیر اسلامی مجازات سنگسار باشد. شما ببینید این حکم در چه شرایطی عملی می شود. شرط اعمال این مجازات این است که مثلاً زنی شوهردار در حضور چهار مرد عادل، عمل شنیع جنسی انجام دهد و آن مردان تحقق آن فعل را به طور واضح و دقیق مشاهده کنند و بدون کوچکترین اختلافی به قاضی عادل مجتهد گزارش بدهند. انصافاً ببینید آیا چنین شرطی تحقق یافتنی است. اصلاً مگر می شود انسان مؤمن و عادل چنان دقیق به چنین عملی نگاه کند؟ مگر نگاه به اعضای جنسی شخص دیگر حرام نیست؟ اگر کسی چنین کند دیگر عادل نخواهد بود که شهادتش نافذ باشد. پس برداشت من این است که بیان این مجازات ها نه برای عملی شدن آنها، بلکه در مقام بیان شدت قبح و پلشتی گناه است. گویا شارع مقدس می خواهد بگوید اگر کسی این گناه را انجام دهد حقش آن است که سنگباران شود! گذشته از این، فقها اصلی دارند که می گوید: اجرای حدود شرعی، با کمترین شبه ای ساقط می شود و قاضی نیز باید تمام تلاشش را معطوف به این کند که چنین جرم هایی نه با شهادت و نه با اقرار، ثابت نشود. پس نه جرم های مستوجب این مجازات ها به راحتی اثبات شدنی است و نه قاضی مکلف است که در پی اثبات آنها باشد. البته منکر این نیستم که ممکن است در بعضی حکومت های اسلامی در طول تاریخ، هیچ کدام از این ظرایف و دقت ها و احتیاط ها صورت نگرفته باشد و با اندک احتمال و اتهامی خشن ترین مجازات ها را اجرا کرده باشند. ولی چنان که عرض کردم، ملاک ما خود متون مقدس است نه رفتارهای حاکمان و خلفا و امرای مسلمان در طول تاریخ. بنابراین حتی اگر نخواهیم با رویکرد روشنفکری دینی و یا آنچه «اجتهاد در اصول» خوانده می شود به این مجازات ها بنگریم، در همان چارچوب فقه سنتی نیز می توان اتهام خشونت را از دامن این احکام زدود. اما اگر مبانی روشنفکری دینی را بپذیریم و قائل به مسائلی چون تفکیک ذاتیات از عرضیات دین شویم و یا مانند برخی از نواندیشان مسلمان، احکام غیر عبادی اسلام را تخته بند زمان و مکان بدانیم، موضوع از اساس منتفی می شود و مبانی نظری اجرای این احکام در دنیای جدید زیر سؤال می رود.
گروهی از مسلمانان می گویند چون حکم قصاص (اعدام) در قرآن آمده پس مسلمانان امروز هم مکلف به اجرای آنند. گروهی هم معتقدند در این استدلال مغالطه ای نهفته ست؛ چرا که از وجودِ یک حکم نمی توان وجوبِ عمل به آن حکم را در هر عصر و دوره ای نتیجه گرفت. نظر شما چیست؟
برای فهم حکم قصاص، نمی توان بستر تاریخی صدور و جعل این حکم را نادیده گرفت. در نظام قبیله ای جاهلیت، اگر کسی به عمد یا سهو، فردی از قبیله دیگر را می کشت، قبیله مقابل حق داشتند خون یکی از اعضای قبیله فرد قاتل را بریزند. این خون تا زمانی که ریخته نشده بود، «ثار» نامیده می شد. ثار یعنی خونی که قبیله مقتول از قبیله قاتل طلبکار است. حال فرقی نمی کرد آن کس که به انتقام فرد مقتول، کشته میشود همان قاتل اصلی است یا خیر. تمام افراد قبیله قاتل در معرض انتقام بودند و گاه تسلسل این ثارها و انتقام ها باعث خونریزی های بی شمار و مهارناپذیر می شد و بیگناه و باگناه به آتش کشت و کشتار گرفتار می شدند. اینجاست که اسلام برای جلوگیری از بسط خونریزی و منحصر کردن مجازات به شخص قاتل، حکم قصاص را وضع میکند و از همین باب است که آن را مایه حیات می خواند (و لکم فی القصاص حیات). اما به این نیز اکتفا نمی کند و پس از اِعمال این محدودیت، اولیای دم را به رضایت و گذشتن از خون قاتل در برابر اخذ دیه و یا عفو قاتل توصیه می کند. بنابراین نه تنها مسلمانان مکلف به قصاص نیستند، بلکه توصیه شده اند که از این حقی که به ناچار و برای جلوگیری از دامنگیر شدن کشتار به آنها داده شده است، استفاده نکنند. بنابراین اگر اجرای قصاص برای ما تلخ است، پیش و بیش از ما برای خود شارع مقدس نیز تلخ است. اما راه برچیده شدن اجرای این حکم، نفی اساس آن نیست، بلکه این است که فرهنگ عفو و گذشت و فرونشاندن عطش انتقام در جامعه اسلامی فراگیر شود، به نحوی که هیچ مسلمانی در قبال ریخته شدن خون عزیزانش، خون قاتل را طلب نکند.
اخیرا یکی از روشنفکران دینی، استاد مجتهد شبستری، راه علاج خشونت های دینی در جهان اسلام را پذیرش مفاهیمی چون حقوق بشر[نظراً و عملاً] عنوان کرد. عده ای در جواب مدعی شدند که آزادی در معنای امروزی را نمی پذیریم و حقوق بشر و دموکراسی را غربی می دانیم که در حالت بدبینانه اش توطئه استعماری است برای سرکیسه کردن مسلمانان و در حالت خوشبینانه اش اگر توطئه ای در کار نباشد با مبانی اعتقادی ما سازگاری ندارد و آنچه ما می پذیریم حقوق بشر اسلامی،دموکراسی اسلامی و آزادی اسلامی ست. اینجاست که تازه باید پرسید کدام اسلام؟ اسلام نصّ گرایانه و تکفیری ابوبکر بغدادی یا اسلام تأویل محور نصر حامد ابوزید؟ اسلام مصباح یزدی یا اسلام عبدالکریم سروش؟
به باور من، با یک حکم کلی و مطلق نمیتوان گفت که حقوق بشر با اسلام سازگار است یا خیر. از یک سو باید مشخص کنیم که حقوق بشر چیست و از سوی دیگر، باید روشن کنیم که اسلام کدام است. آیا مرادمان از حقوق بشر آن اعلامیه سی ماده ای است یا فراتر از آن را مد نظر داریم و آیا مرادمان از اسلام، خوانش عقلانی و اخلاقی از اسلام است یا خوانش اشعری و سلفی از آن. بگذارید با یک قضیه شرطیه به سؤال شما پاسخ دهم: اگر اصول حقوق بشر برآمده از عقل و عدل و اخلاق فطری و فرادینی باشد و مبنای ما نیز در دینشناسی این باشد که سازگاری با عقل و عدل و اخلاق فرادینی، ملاک حقانیت گزاره های دینی است، اساساً محال است گزاره ای در دین حق یافت شود که با موازین قطعی حقوق بشری منافات داشته باشد. اگر چنین گزاره ای یافت شد، بی تردید، یا از جهت صدور و یا از جهت دلالت، دچار ضعف و کاستی است.مبنای کلامی برخی از نحله های فکری در عالم اسلام، مثل معتزله در میان اهل سنت و اصولیون در میان شیعه، استقلال عقل و اخلاق از دین است و نواندیشان دینی نیز به باور من، همین مبنا را با بیانی نو عرضه می کنند.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme