“سه یار دبستانی در سمر قند” /گفت و گو با امین معلوف: انسان غربی در زیباترین لحظات زندگی،سخنان خیام را به یاد می آورد/نسخه اصلی رباعیات خیام همراه با تایتانیک غرق شد

پیوند ثابت http://khabarparsi.ir/?p=5713

خبر پارسی – امین معلوف نویسنده و روزنامه نگار معروف عرب به سال ۱۹۴۹ در لبنان زاده شده و از ۱۹۶۷ تا کنون در پاریس به سر می برد.

مطالعاتش در رشته های اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی به او امکان داده است تا در طی این دوازده سال با انجام ماموریت هایی در ۶۰ کشور جهان، به تهیه گزارش بپردازد.وی مدتی مدیر مجله بین الملللی “النهار”بود و چند سالی سردبیر هفته نامه “ژون آفریک“را بر عهده داشت.او سال ها با نوشتن سر مقاله به همکاری خود با این نشریه ادامه داد.

images.jpg4

از امین معروف تا کنون چندین اثر منتشر شده است.

جنگ های صلیبی از نگاه عرب ها(۱۹۸۳) که چندین بار تجدید چاپ شده است. این کتاب تا آن زمان، دست کم به زبان فرانسه، نخستین کتابی بود که این رویداد تاریخی را بر اساس آرای نویسندگان مسلمان بررسی می‌کرد. معلوف در نگارش این کتاب از مشاهدات جهانگردانی چون ابن اثیر، ابن القلانسی، ابن منقذ و ابن جبیر و مورخانی چون بهاالدین شداد و عمادالدین اصفهانی و ابوالفدا استفاده کرده بود.

لئون آفریقایی(۱۹۸۶)که سیصد هزار نسخه فروش داشته و نویسنده برای نگارش آن تقریبا به تمامی کشور ها و مناطقی که قهرمان داستانش-لئون-در آن ها به سیاحت پرداخته،مسافرت کرده است.

لئوی آفریقای در قالب رمانی مهیج به شرح زندگانی جهانگردی تقریباً ناشناخته از سده شانزدهم به نام حسن بن محمد وزان مشهور به جیووانی لئو دی مدیجی، معروف به لئوی آفریقایی می‌پرداخت. طی دو سال، سیصد هزار نسخه از این کتاب به فروش رفت و به چندین زبان ترجمه شد.

سمرقند (۱۹۸۸)که از سوی انتشارات”کلودلاتس”به چاپ رسیده و یکی از پرفروش ترین کتاب ها در فرانسه بوده است. داستانی گیرا از سرگذشت دست‌نوشته خیام که در قالب آن دوره‌ای از تاریخ ایران (از ۴۱۱ ق تا ۱۲۹۱ ش) روایت می‌شود. عشق به خیام و رباعیات او بنژامن اُ لوساژ، روزنامه نگار و پژوهنده آمریکایی، را به ایران می‌کشاند. او پس از پشت سر گذاشتن حوادث بسیار، سرانجام این دست‌نوشته گرانقدر را به دست آورده و تصمیم دارد تا آن را با خود به آمریکا ببرد. اما تایتانیک، کشتی حامل او و همسرش، غرق شده و با خود صندوقچه طلایی حاوی دست‌نوشته را نیز به اعماق اقیانوس می‌برد.

این کتاب سال ها پیش جایزه ۱۹۸۸ موسسه های مطبوعات،را در فرانسه از آن خود کرد.

باغ‌های روشنایی (۱۹۹۱)، چهارمین کتاب معلوف که توانست جایزه خانه انتشارات پاریس را به خود اختصاص دهد، شرح زندگانی مانی است. به گفته معلوف قصد وی از نوشتن این کتاب، که به زندگی و آموزه‌های این نگارگر آشتی‌خواه ایرانی و نقش ستودنی شاپور اول ساسانی در گسترش آیین او می‌پردازد، شرح حالات روحی انسان و عطش او برای آزادی بوده‌است

نخستین سده پس از بئاتریس (۱۹۹۲) نتوانست بر خلاف آثار پیشین معلوف توجه چندانی برانگیزد و گمنام ماند. گمنامی این اثر یک سال بعد با کتاب صخره تانیوس جبران شد. صخره تانیوس که برنده جایزه گنکور شد، شرح مجاهدت‌های پدر و پسری برای اعاده حیثیت خود است و از خلال ماجرایی روستایی به واقعیت‌های امروز لبنان می‌پردازد.

هفتمین اثر معلوف، بندرهای شرق، رنج‌های لبنان را در قالب زندگی جوانی به نام عصیان روایت می‌کند. اما این کتاب با آثار پیشین معلوف تفاوتی بنیادین دارد؛ این بار شخصیتی تاریخی در مرکز اثر نیست و نویسنده نیز چندان به تاریخ پایبندی نشان نمی‌دهد.

ویژگی برجسته سبک معلوف، مقطع‌نویسی است. در نوشته‌های او هر جمله حیات مستقل دارد، به این شکل که وقتی او می‌تواند-و حتی در برخی موارد باید- جملات را به هم متصل کند، با نقطه از هم جدایشان می‌کند.

آنچه در زیر می خوانید ترجمه گفت و گویی است که هفته نامه الیوم السایعدرباره رمان سمرقند با وی انجام داده و در کتاب حدیث دیگران در قلمرو فرهنگ،ادب و هنر به ترجمه و تدوین سعید شهرتاش در سال ۷۷ منتشر شده است.

images

*جناب امین معلوف،اندیشه این کتاب تازه،چگونه در ذهنتان زاده شد؟

این اندیشه به شکل ناگهانی زاده شد.ضمن مطالعه متن تفسیری که نویسنده فقید فرانسوی،مارگریت یورسونار بر کتاب خود درباره هادریان نوشته،آن جا که گفته است:”تنها چهره تاریخی یک تن مرا شیفته خود می کند،به همان شدتی که چهره هادریان مرا شیفته خود می کند ، و آن عمر خیام شاعر و ستاره شناس است“.

این عبارت یورسونار-که مدت ها پیش آن را خوانده بودم و شاید در خلال اشتغالم به لئون آفریقایی-ذهنم را به خود مشغول می کرد…بعد موقعی که نوشتن”لئون…”را تمام کردم،آن اندیشه با سماجت بازگشت،اما من مدتی مردد ماندم،بعد خود را راضی کردم و درباره عمر خیام،شعر و زندگی او به تحقیق پرداختم. و به سرعت برایم آشکار شد که مهم ترین چیزی که نزد این مرد هست-علاوه بر توانایی اش در بیان آزاد-همان وجود اوست که در خلال قرن های یازدهم و دوازدهم می زیسته و در زمان حیاتش بیشتر از آن که به عنوان شاعر اشتهار داشته باشد،به عنوان ریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس مشهور بوده ،حتی می توانیم بگوییم که خیام تا حد زیادی به عنوان شاعر شناخته نشده بود مگر در قرن نوزدهم،هنگامی که به انگلیسی ترجمه شد.این رویداد مرا به درنگ واداشت،چرا که ملاحظه می کنیم که در اینجا بین مرگ خیام و “بازگشتش به زندگی”بیش از هفت قرن فاضله است،و چنین چیزی درمورد هر مولفی از مولفان به ندرت اتفاق افتاده است و معنی اش این است که زندگی خیام نسبت به ما دو زندگی است:اولی اش در خلال قرن های ۱۱ و ۱۲ است و دومی اش در خلال قرن های ۱۹ و ۲۰٫و این امر مرا مسحور کرد،و برای همین کتابم از دو قسمت تشکیل شده است:قسمت اول در قرن های ۱۱ و ۱۳۲ اتفاق می اقتد و قسمت دوم در قرن ۱۹ آغاز می شود و در قرن بیستم به پایان می رسد،و من به هریک از این دوقسمت با شکل مختلفی پرداخته ام با توجه به این که قسمت اول اساسا در سمرقند-شهری که خیام دوره جوانی اش را در آن جا گذرانده و اولین کتاب هایش را در آنجا نوشته-و در اصفهان می گذرد.اما قسمت دوم:بخش اول آن در غرب می گذرد،و بخش دوم آن بین تبریز و تهران.

*معنی اش این است که خیام و کشف شعر او توسط غرب مفصلی است که از نظر شما دو قسمت را به هم ربط می دهد؟

بله من با این مفصل است که دو دوره را به هم ربط داده ام.کتاب من قبل از هر چیز دیگر داستان نسخه خطی ای است که خیام در خلال زندگی اش نوشته….و نخستین سطرهای آن در سمرقند آغاز می شود،به همین جهت”نسخه خطی سمرقند”نام دارد،و اول بار او در آن رباعیاتش را یادداشت می کند.ما می بینیم که این نسخه خطی وقتی تاتارها به شهر حمله می کنند ناپدید می شود تا اینکه دوباره در قرن نوزدهم پیدا می شود.از اینجا من دریافتم که کتاب من می تواند به این نسخه خطی که زندگی خیام را به عنوان انسان و زندگی دومش را به عنوان شاعر در خود جمع دارد تکیه کند.

*به این معنی که زندگی خیام برای ما اسطوره ای به نظر می آمد،اگر این نسخه خطی وجود نمی داشت؟

تا اندازه ای…بله.چه این نسخه خطی حقیقت خیام است و باید در اینجا یادآوری کنیم که همیشه شک های قوی پیرامون انتساب رباعیات به خیام وجود دارد و همواره مجموعه های متععدی که به او منتسب می کنند،ده ها و هزار هاست به طوری که در نهایت امر ،ما را از تشخیص اینکه این یا آن رباعی از خیام است یا نه،ناتوان می کند.

*اما کتاب شما در نهایت امر،اثری داستانی است…

داستانی بله.اما این مطلب وجود پیدایش نسخه خطی را که یک مسئله مهم تاریخی است ،ابطال نمی کند ،زیرا این پیدایش ناشی از وجود شکل هایی است که ذکر کردم و وجود نسخه خطی مساوی وجود رباعیات حقیقی است،با وجود این،نسخه خطی،محور رمان است نه موضوع و روند آن ،زیرا در مرحله اول رمان،همچنان که در مرحله دوم،سیر و سفر وجو دارد و مشخصا:سفر به شرق و در شرق به سمر قند،اصفهان،استانبول،و به شهر های فارس،و دو عصر وجو دارد :عصر سلجوقی که خیام در آن می زیسته و عصر جدید.

*به عصر اول بپردازیم….ما می بینیم شما مطرح می کنید که دوستی و پیوندی میان عمر خیام و حسن صباح و نظالم الملک برقرار بوده…آیا این طرح شما به واقعیت تاریخی وابسته است،یا به بعد تخیلی؟

در واقع روایت شبه موکدی وجود دارد که می گوید آنها دوستان یکدیگر بوده اند،روایتی که تعدادی از مورخین آن را نقل کرده اند و در برخی از منابع اسماعیلی در این باره اشاراتی آمده است.همچنان که فیتز جرالد (مترجم رباعیات به انگلیسی)آن را نقل کرده است. و من از او نقل کرده ام.بناباین،قدر مسلم معلوماتی پیرامون رابطه ای که میان خیام و نظام الملک و حسن صباح برقرار بوده،وجود دارد.اما من در رمان در این باره مبالغه بیشتری کرده ام،زیرا به آن شکل داستانی داده ام.این امر که میان آن ها دوستی و شاید همکاری و همدستی و نظایر آن برقرار بوده ،غیر ممکن نیست.

در هر حال آنچه نظر مرا تایید می کند،این است که آن ها ،درسال ۱۰۷۵در یک زمان با یکدیگر در اصفهان دیدار می کنند در روزگار خلافت عباسیان و حکومت سنی مذهب سلجوقیان.من آن عصر را به عنوان زمینه در نظر گرفتم و بر مبنای آن دیدار حرکت کردم و قسمت اول رمان را حول محور این سه شخصیت قرار دادم که نماینده چهره های مختلف آن تاریخند:

نظام الملک دولتمرد بلند پایه و متفکر سیاسی ،که بر امپراتوری حکم می راند و دیدگاهش را نسبت به حکومت به نگارش در آورد…او مردی مصلح بود و در برخی اوقات بسیار سختگیر،حاکم واقعی بود اما نه حاکم مطلق،چه سلطان می توانست او را عزل کند و بالاخره عملا هم او را عزل کرد.علاوه بر نظام الملک،حسن صباح وجود دارد»مردی انقلابی بر مبنای “دینی”و پیشوایی که مهمترین سازمان سیاسی و نظامی را در تاریخ بنیاد نهاد.او،اگر بخواهیم مصطلحت جدید و رایج را به کار گیریم،تروریستی متشخص بود،اما من در این کلمه،آن دقتی را که بحث تاریخی می طلبید نمی بینم.به ویژه در مرحله ای که در آن،میان خشونت حاکم و خشونت انقلابی حد و مرزی وجود نداشت،حد و مرزی که میان اختیارات سلطه قانونی و اختیارات گروه شورشی بر آن است.میان نظام الملک و حسن صباح مبارزه ای حقیقی وجود داشت ،مبارزه ای که در عمل به ویرانی امپراتوری سلجوقی ،امپراتوری ملکشاه که از چین تا مدیترانه ادامه داشت، منجر شد و در بحبوحه  این مبارزه سخت و بیداد گرانه،ما عمر خیام را می بینیم-البته در رمان-که می کوشد نقشی آرام بخش ایفا کند و شکست می خورد.اما موضع گیری او موضع گیری خطایی نبود،”راه سومی،بود که همان راه شاعر و ستارزه شناس و دانشمند باشد،راه کسی که خشونت را رد می کند و از سلطه دور می شود و در درجه بندی اولویت ها،زندگی را فوق عظمت و قدرت قرار می دهد.

*مقصود شما این است که او به دلیل شکستش در جلوگیری از اصطکاک ،به زندگی روی اورد؟

او اساسا در آن حد نبوده است که توان جلوگیری از اصطکاک را داشته باشد….او از اصطکاک تاثیر پذیرفته و بهای سنگینی به خاطر آن پرداخته است.هر چند از ابتدا نخواسته که دارای نقشی سیاسی یا جاه طلبی سیاسی باشد،بلکه خود را ناگهان و به ناگزیر در موضع کسی یافته که احساس میکند بر اوست تات بکوشد ذکه به اصلاح اوضاع بپردازد اما او همواره از شئون حکومت و سلطه به دور بود و به عبارت بهتر او در برابر هخر سلطه ای – همچنان که در برابر هر خشونتی-احساس انزجار می کرد.

*آیا شما به عنوان مثال احساس می کنید که عمر خیام نقیض لئون آفریقایی است،به این معنی که این یکی غوطه خوردن در سلطه را،ولو از راه علم و معرفت،از دست نداد،در حالی که آن یکی از سلطه روی گرداند و به خوشی های زندگی روی آورد…که این امر به گم نامی و شکست او منجر شد؟

شاید …اما مهم در اینجا این است که شکست خیام در جلوگیری از درگیری در داخل جهان اسلام،به این معنی نیست که او زندگی ناموفقی داشته است،چه خیام،از خلال شعری که سروده،به چیزی جامه عمل پوشانده که کسی جز او توانایی آن را نداشته است.او ۷۰۰ سال پس از مرگش پیامی به غرب فرستاده که از مهم ترین پیام های شرق به غرب است:

پیام زندگی و آزادی و عشق،چرا که شعر خیام شعر زندگی و آزادی و عشق است،و از خلال این عناصر ،خیام،تصویری را ارائه می دهد که با تصویر آنچه از خلال رویداد های همیشگی شرق به نظر می آید،به طور ریشه ای متفاوت است.خیام همان چهره تابناک شرق است،چهره ای که برای شرق،جایگاه حقیقی اش را در تمدن انسانی ترسیم می کند.و دلیلی گویا تر از این نیست که غربی برای سخن گفتن عاشقانه،خود را از به کارگیری سخنان خیام ناگزیر می بیند و در زیباترین لحظات زندگی،سخنان خیام را به یاد می آورد.او چهره تابناکی است که رویداد ها به میزان زیادی او را محو کرده است؛رویداد هایی که جهان به مشاهده آنها و مشاهده شرق از خلال آنها خو گرفته است.

*آیا همین اصرار بر تصویر گیری شرق در برابر غرب موجب شده است که شما در رمانتان بین شرق و غرب و بین گذشته و حال و بین سلطه و معارضه،در نوسان باشید؟

در قسمت اول کتاب ، مبارزه بین شرق و شرق است،و در قسمت دوم ،مبارزه بین شرق و شرق و همین طور بین شرق و مغرب…..

*صحیح اما از سوی دیگر سوالی به ذهن خواننده می رسد:او را می خواهید به کجا ببرید؟آیا کتاب،گذشته صرف را حکایت می کند؟یا از چیز های دیگری سخن می گوید؟

در کتاب ، شرق با کشمکش هایش …یا کشمکشی که جنبه های متعددی دارد زندگی می کند و ما در حد توانمان بیان می کنیم که کشمکش اساسی،میان حسن صباح و نظام الملک در می گیرد:

این یکی مردی است که می اندیشد و با دوراندیشی و گاه با شدت عمل آنچه را که ما “دولت مدرن”می نامیم بنا می کند،اما حسن صباح،جنبشی را رهبری می کند که دارای ویژگی “دینی”است،هرچند که دین یگانه ویژگی آن نیست،و بین این دو مرد خیام می ایستد:مرد قلب و عقل،و دانشمند،او می ایستد تا یاد آوری کند که شرق،تنها این کشمکش نیست…بلکه او در راه مبارزه ای فکری و زیبایی شناسانه گام بر می دارد.خیام در عین حال شدت عمل سلطه و سرکوب گری آن را رد می کند،همچنان که شدت عمل انقلاب و سرکوب گری آن را نمی پذیرد.او در در درجه اول مرد اندیشه است،اندیشه ای آزاد که معمولا نخستین قربانی کشمکشی است که همواره بین امثال نظام الملک و حسن صباح در می گیرد…

*این مطلب مارا از زمان گذشته به بیرون کشید و به زمان حال آورد….

من به عمد نکوشیده ام تا زمان حال را به سوی رویداد های گذشته ببرم.البته از فکرم پوشیده نبوده است که بین گذشته و حال ،تشابه و تلاقی ای وجود دارد.اما در رمانم در مورد رویداد های گذشته،کوشیده ام تا این رویداد ها و همچنین شخصیت های آن را از داخل بفهمم.شاید و برخی و شاید خود من تشابهی،از جنبه های مختلف بین قربانی نظام الملک و قربانی شاه سابق ایران بیاییم.اما این تشابه محدود است.همچنین بین حسن صباح،انقلابی اسماعیلی و کسانی که الان جنبشی دینی را رهبری می کنند،شباهت محدودی وجود دارد.کافی است تا به عنوان مثال اشاره کنیم به این که حسن صباح اولا بر معتقدات اهل خود یعنی معتقدات شیعه اثنی عشری شورید و گذشته از این نمی توان مقایسه ای کلی بین او وشخصیت هایی که در کشور فارس زندگی کرده اند،در مرحله ای که شیعه اثنی عشری مذهب مقتدر،باقیمانده-انجام داد،شباهتی وجود دارد…اما بسیار محدود.هرچند من از مقایسه هایی که بقیه خواهند کرد،یکه نخواهم خورد …با این همه حقیقت بسیار پیچیده تر از آن است که در وهله اول به نظر می رسد،و حتی اگر انسان توانایی درس گرفتن از گذشته را داشته باشد،باید گذشته را همان گونه که بوده است ببیند و از دخالت دادن یک طرفه نظرش در کشمکش های زمان حال پرهیز کند.

جهان مرز ها

*بسیار خوب به موضوع دیگری بپردازیم.چگونه دست به کار این کتاب شدید؟

در مرحله اول کوشیدم بیشترین مقدار اطلاعات را  درباره خیام و درباره انتشار رباعیات در دنیا،جمع آوری کنم،و این امر مرا ناگزیر به یادگیری زبان فارسی کرد…به میزانی که به من اجازه بدهد به فارسی قدیم،به عنوان زبانی که کاملا برایم بیگانه است،نگاه نکنم.بعد از آموختن جنبه هایی از زبان فارسی قدیم و بعد از جمع آوری اطلاعات و آغاز کردن به تفکر جدی درباره طرح،داستان شگفتی را کشف کردم که بزودی آن را نقطه حرکت اساسی کتاب قرار دادم:کشف کردم که در کشتی “تایتانیک”که در اوایل این قرن غرق شد،نسخه کمیابی از رباعیات وجود داشته است،و کتاب هایی که امروزه درباره اکتشافات دوباره تایتانیک به بحث می پردازند،از جمله سوالاتی که مطرح می کنند،یکی هم درباره امکان یافتن نسخه رباعیات است.اما من از این نسخه خطی چیز دیگری ساخته ام:آن را نسخه اصل رباعیات فرض کرده ام که خیام به دست خودش آن را نوشته است.

*راوی در سمرقند کیست؟

همان شخصی است که بر کشتی سوار است و نسخه خطی را در اختیار دارد.واقعا چنین شخصی در کشتی تایتانیک وجود داشته است.من فرض را بر این گذاشته ام که او از مرگ نجات پیدا می کند و مارا از نسخه خطی ای که خیام رباعیاتش را حکایت می کند،با خبر می سازد.ابتدا راوی با حکایت نسخه خطی خودش آغاز می کند،سپس در نیمه اول کتاب،ما را با داستان خیام از خلال نسخه خطی آگاه می سازد و هنگامی که داستان خیام به پایان می رسد،ما را در جریان این که چگونه به نسخه خطی دست پیدا کرده قرار می دهد.او یک آمریکایی و وابسته به نسلی است که از شخصیت عمر خیام تاثیر پذیرفته اند.حتی اسم دوم او”عمر”است.به این ترتیب به تدریج پی میبریم که او تحت تاثیر این شخصیت است…

*چه در لئون آفریقایی و چه در سمرقند مشاهده می کنیم که همیشه رویداد های رمان های شما در مرز های امت دور می زنند،از داخل به خارج یا بالعکس…

دلمشغولی دائم من مسئله رابطه بین شرق و غرب است ،اما هر بار به شکلی متفاوت:جنگهای صلیبی درباره برخورد بین شررق و غرب است و لئون آفریقایی شرح حال لئون است که شرق را با غرب جمع می کند.درست است که کتاب سومم به برخورد شرق با شرق بیشتر توجه کرده است اما در عین حال به سیمای شرق آنچنان که غرب آن را میبیند نیز توجه داشته است و برای همین ملاحظه می کنید که راوی داستان در “لئون”شخصی شرقی است و در سمرقند شخصی غربی و شاید دلیل اصلی این انتخاب ،توجه من است –آنچنان که به شما گفتم-به تصویر شرق نزد غرب و تمایلم به آشکار کردن جنبه هایی از تصویر شرق که شاید امروز فراموش شده باشد. و شاید شعر عمر خیام زیباترین چیزی است که غرب در شرق دیده است.البته هزار و یک شب نیز وجود دارد،اما خیام زیباتر است چرا که او انسانی است واقعی و دارای خرد و معرفتی گسترده.

*بین سفر لئون که از داخل به خارج است…و سفر خیام که از مرزهای امت به داخل آن است…آیا برای خود شما در این سیر و سفر موضعی وجود دارد؟

من فرزند شرقم…اما از آن تبعید شده ام،به دلیل اوضاع و احوالی که زندگی در خارج و حتی نوشتن به زبان بیگانه را بر من تحمیل کرده است و این امر مرا به ناگزیر واداشته تا درباره مشکلات شرق سوالاتی را مطرح کنم.درست است که مشکل اساسی ای در رابطه بین شرق و غرب وجود دارد….اما مشکلات خود شرق نیز هست:آزادی بیان،بحث درباره هویت…..و غیره.سوالاتی وجود دارد که شرقی،از مدت ها پیش از خود می کند،بی آنکه تاکنون به جواب قانع کننده ای دست یافته باشد،سوالاتی از قبیل:چگونه می توانیم جامعه مدرنی بسازیم بی آنکه هویتمان را از دست بدهیم؟سوالات همیشه وجود دارند هرچند که تغییرات و الفاظ گهگاه درباره آن ها مختلف باشد.من احساس کرده ام که شخصیت عمر خیام و دیدگاه او نسبت به این کشمکش ،دو موضوع مهم اند:اولا به خاطر اینکه شرقی می تواند نزد او موضوعی جالب  و جذاب بیاید که شاید تمام راه حل نباشد ،اما به راه حل نزدیک است:موضع تن در ندادن به سلطه-خواه سیاسی باشد یا ظاهر دینی داشته باشد-،بنابراین شرقی آغاز موضع گیری را نزد خیام می یابد ،همچنان که غربی تصویر متفاوتی را از شرق کشف می کند.مقصودم غربی است که شرق را دوست دارد.او واقعا خوشحال خواهد شد وقتی پی ببرد که اسم و سمبلی وجود دارد که نامش عمر خیام است.

*اگر بین شخصیت های رمان و رویداد های آن به دنبال شما بگردیم….شما را کجا خواهیم یافت؟

چیزی که مانع شود نویسنده را قهرمان داستانش تلقی کنیم وجود ندارد،من در هر حال احساس می کنم،در”لئون”و”عمر”جنبه ای وجود دارد که من آنهارا از خویشتن خویشم به وام گرفته ام،اما جنبه های متعدد دیگری هم وجود دارد که به خاطر احترام به واقعیت تاریخی و آنچه به حقیقت تاریخی شبیه است،آن ها را به صورت بی طرفانه ای در رمان وارد کرده ام.می ماند این نکته که انتخاب شخصی مانند”لئون آفریقایی”یا “عمر خیام”در تحلیل نهایی پایین ترین حد انسجام را با این دو شخصیت،بیان کند،اما در این عمر فرقی احساسی وجود دارد:لئون در لئون آفریقایی راوی داستان است اما در سمرقند راوی داستان نیست،راوی در اینجا شخصی است که در خارج از این دنیا می ایستد و نگاهی دارد که در بیشتر اوقات مجرد است…و به طور احساسی درگیر کشمکش هایی که می بیند،نمی شود.در هرحال مطلبی خالی از تشابه نیست،بین راوی و کسی که از او روایت می شوید…و نویسنده.و من علی رغم این تشابه سعی می کنم بین خودم و رویداد ها فاصله ای قرار بدهم….و با عقل خشک روایت بکنم.

*در این رمان،برعکس آنچه در “لئون”و در “جنگ های صلیبی”وجود دارد به تاریخ کمتر و به رمان بیشتر نزدیک شده اید…با اینکه رمان تاریخی بوده است…

درست است،اما با این همه تصور می کنم که تاریخ همچنان بشدت در آن حضور دارد.

*در کتاب بعدیتان…آیا تلاش خواهید کرد که بیش از پیش به رمان نزدیک شوید؟

شاید…با اینکه نمی دانم بعد از سمرقند در چه مسیری حرکت خواهم کرد.راستش من تمایل زیادی به دور شدن هرچه بیشتر از تاریخ دارم و معتقدم که سهم تاریخی سمرقند بیش از آن چیزی است که من می خواستم.با آن که راوی در آن تخیلی است و برخی از مفاصل رویداد ها هم تخیلی هستند.

*در کتاب هابتان درباره برخورد شرق و غرب،تا کنون به جنگ های صلیبی و به لئون که از شرق شروع می کندو به غرب می رسد پرداخته اید و امروز به عمر خیام می رسید که در غرب احساس شرق شناسانه شگفت آوری را بیدار کرده است…آیا خود این روند حمله بناپارت را کم ندارد؟

در این مورد اشتباه نمی کنید چرا که حمله ناپلئون برایم اهمیت زیادی دارد،به خاطر اینکه در رابطه شرق با غرب حماسه ای است و بر آغاز نهضت تاثیر گذاشته است.برای یک آن  از خیالم گذشت که زمانی درباره آن لشکرکشی خواهم نوشت،اما بعد از فراغت از نوشتن جنگ های صلیبی،احساس کردم که توانایی این را که به داستانی درباره حملات غربی ای از این نوع بازگردم ندارم،چرا که طرحی را درباره این بطوطه در سر داشتم…

*سوال آخر،رمان تازه شما درباره عمر خیام است…پس چرا اسم سمرقند را برای آن انتخاب کرده اید؟

این امر تصادفی نبود،چرا که در واقع اسطوره قدیمی ای وجود دارد درباره پادشاهی در سمرقند که کوشید تا از مرگ بگریزد،برای همین،در زیر زمین،قصری ساخت به این امید که مرگ نتواند به او دست پیدا کند و به همین جهت تمام منافذ را مسدود کرد…اما مرگ سرانجام او را دریافت.این سمبل و سمبل سمرقند مرا شگفت زده کرد ،بویژه آنکه اسم سمرقند سمبلی برای سحر شرق است و اتفاق موجب شد تا خیام اولین نوشته هایش را در سمرقند بنویسد.

art1.682241

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

bigtheme